ستارگان حرم کاظمین
در دو شماره پیشین، به زندگى چند تن از ستارگان حرم علوى و حسینى پرداختیم. اکنون برآنیم تا شرح حال چند تن از فقها و علمایى را مرور کنیم که در حرم مطهر امام موسى کاظم و امام محمد تقى (علیهماالسلام) در شهر کاظمین مدفونند.
جعفر بن محمد قولویه قمى
در سال 290 هجرى در شهر قم متولد شد و یکى از محدثان قرن چهارم هجرى است. پدرش محمد بن موسى نیز از محدثان بنام آن شهر به شمار میآمد[1]. جعفر نخست علوم حدیث را از محضر سعد بن عبدالله اشعرى قمى آموخت و سپس به شهرهاى کوفه و بغداد که در آن عصر مرکز علوم فقه و حدیث و کلام بود، سفر کرد و از محضر علمى محدثان بسیارى، از جمله: شیخ کلینى، احمد بن ادریس قمى و على بن حسین بن بابویه (پدر شیخ صدوق) بهرههاى فراوان برد. آنگاه خود در ردیف استادان فقه و حدیث قرار گرفت و فقهایى مانند: شیخ صدوق، شیخ مفید، هارون بن موسى تلعکبرى و ابن غضائرى و دیگران را تربیت نمود[2].
مقام و منزلت این محدث و فقیه بزرگ در میان اندیشمندان و فقهاى شیعه بر کسى پوشیده نیست[3]. جعفر بن محمد در فقه و حدیث، سرآمد علماى عصر خویش به شمار میرفت و در این دو رشته تألیفاتى هم از خود به یادگار گذاشت که معروفترین آنها کتاب ارزشمند «کامل الزیارات» است[4].
او در این اثر ماندگار، به اهمیت و ثواب و آثار زیارت قبور پیامبران، امامان و اولیاى الهى در 106 باب پرداخته است[5]. این کتاب به همت علامه امینى، «صاحب الغدیر»، در 337 صفحه به زیور چاپ مزین شد و در اختیار علاقهمندان قرار گرفت.
در تاریخ معروف است که فرقه گمراه قرامطه، در آشوبى به سال 317 هجرى حجرالاسود را از مکه به سرزمین هجر بردند و به مدت 22 سال در آنجا نگه داشتند و چون در سال 339 هجرى خواستند تا آن را بازگردانند و در بیت الله الحرام در جاى خود نصب کنند، جعفر بن محمد قولویه که بنابر اعتقادات شیعه میدانست نصب حجر الاسود فقط به دست مبارک امام زمان (عج) امکان پذیر است، تصمیم گرفت تا به مکه سفر کند و در این مراسم به زیارت حضرت حجت (عج) مشرف شود. پس به عشق و شوق این دیدار راهى سفر حج شد؛ ولى در میان راه، در شهر بغداد سخت بیمار گشت و نتوانست به راه خود ادامه بدهد. به ناچار فردى به نام ابن هشام را نایب گرفت تا در این مراسم حاضر شود و به نیابت از او با حضرت دیدار کند و در ضمن نامهاى نیز نوشت تا به حضرت تقدیم دارد و در آن نامه دو سؤال از امام پرسید: اول اینکه آیا از این بیمارى نجات پیدا میکند، و دوم اینکه مدت عمر من چند سال خواهد بود. ابنهشام با شتاب خود را به مکه رساند و شاهد نصب حجرالاسود به دست مبارک امام دوازدهم حضرت حجت (عج) شد و نامه را به امام رساند. حضرت بدون اینکه نامه را بخواند، در جواب فرمود: به ابن قولویه بگو که از ناحیه این بیمارى نگران مباش و مدت عمر تو از این به بعد سى سال خواهد بود[6].
این محدث و فقیه بزرگ، پس از این ماجرا، درست سى سال زندگى کرد و در سال 369 هجرى قمرى چشم از جهان فرو بست و در پایین پاى مرقد نورانى امام هفتم و نهم در رواق شرقى حرم آرام گرفت[7].
شیخ مفید
محمد بن محمد بن نعمان، معروف به «شیخ مفید» در یازدهم ذیقعده 336 هجرى در عکبراى بغداد دیده به جهان گشود[8]. کلام را نزد ابن جنید اسکافى، ابو یاسر و على بن عیسى رمانى (عالم سنى) فرا گرفت و فقه و حدیث را از محضر ابن قولویه و ابن حمزه و شیخ صدوق آموخت و در مباحثهاى که میان او و استادش على بن عیسى رمانى رخ داد و بر استاد چیره گشت، از سوى استاد ملقب به «شیخ مفید» شد. در نهایت به کرسى تعلیم و تربیت و تحقیق تکیه زد و مرجعیت دینى شیعیان را نیز عهده دار شد[9].
شبى شیخ مفید در خواب دید که حضرت فاطمه (س) دخت پیامبر (ص) دست امام حسن و امام حسین (علیهماالسلام) را گرفته و خطاب به او فرمود: اى شیخ! به این دو درس فقه بیاموز! شیخ از خواب بیدار شد و حیرت سراپاى وجودش را فرا گرفته بود و عجله میکرد تا از تعبیر آن آگاه شود. همان روز هنگامى که در درس حاضر شد، مادر سید مرتضى و سید رضى را دید که به همراه دو فرزندش به حضور شیخ آمدند. مادر از شیخ درخواست کرد تا تعلیم و تربیت پسرانش را بر عهده بگیرد، و شیخ نیز با کمال اشتیاق این مسئولیت را پذیرفت. این دو سید نوجوان در حوزه درس شیخ مفید تربیت شدند و در ردیف فقهاى عصر خویش قرار گرفتند[10].
روزى شیخ مفید در جواب سؤال فردى، فتوایى صادر کرد که پس از چند روز دریافت این فتوا اشتباه بوده است و فهمید که اشتباه وى طى پیغامى از سوى حضرت ولى عصر (عج) به آن فرد سؤال کننده، جبران شده است؛ ولى تصمیم گرفت تا دیگر فتوایى ندهد. در این هنگام حضرت در نامهاى خطاب به شیخ نوشت: «بر شماست که فتوا بدهید و بر ماست که شما را یارى کنیم و از خطا حراست نماییم»[11].
علاوه بر سید مرتضى و سید رضى، شیخ طوسى، نجاشى و سلار دیلمى از شاگردان وى به شمار میآیند. شیخ مفید در فقه، اصول، کلام، حدیث، اخلاق و تاریخ، تالیفات گرانسنگى دارد. نجاشى در کتاب خود، براى استادش دویست اثر برمىشمارد[12].
شیخ مفید پس از سالها تلاش و کوشش در 76 سالگى چشم از جهان فرو بست و شاگردش سید شریف مرتضى بر پیکرش نماز خواند و در خانهاش واقع در محله «درب الریاح» دفن گردید؛ اما پس از مدتى به کاظمین انتقال یافت و در جوار حرم امام جواد (ع) کنار مرقد استادش ابن قولویه به خاک سپرده شد[13].
خواجه نصیرالدین طوسى
در هنگام طلوع آفتاب یازدهم جمادىالاولى 597 هجرى در شهر توس به دنیا آمد. قرائت قرآن و آموزش زبان عربى و فارسى را نزد پدر آموخت. در خدمت دائیاش نورالدین على بن محمد شیعى و کمالالدین محمد جاسب، حکمت، منطق و ریاضیات فرا گرفت و در نزد دائى پدرش، نصیرالدین عبدالله بن حمزه، رجال، درایه و حدیث آموخت. آنگاه عازم حوزه نیشابور شد و در فقه و اصول، از سراجالدین قمرى و در اشارات ابن سینا از فریدالدین داماد نیشابورى بهره برد. سپس به قم و اصفهان رفت و مدتى از محضر استادان آن دو مرکز علمى هم بهره برد. در نهایت به عراق هجرت نمود و در آنجا از محضر علامه حلى بهرههاى فراوان برد و به درجات عالى علوم اسلام نایل گردید[14].
بخش مهمى از زندگى خواجه نصیر، مصادف با حمله مغولان به ایران و قتل و غارت مردم شهرهاى مختلف بود که با تدبیر و درایت خواجه، جلوى بسیارى از قتلها، غارتها و آتش زدن کتابخانهها و دستگیرى و حبس دانشمندان گرفته شد و بهخصوص شهرهاى نجف و کربلا و کاظمین و سامرا از هجوم و تجاوز آنان در امان ماند. بر اثر رفتار و کردار حکیمانه خواجه نصیر، سرداران مغول که بسیار خونخوار و خشن و وحشى بودند، به اسلام روى آوردند و مسلمانانى معتدل و منطقى شدند[15].
از خدمات علمى- فرهنگى خواجه نصیر تأسیس رصدخانه مراغه و تألیف کتابهاى ارزشمندى مانند: «اخلاق ناصرى»، «اوصاف الاشراف»، «زیج ایلخانى» و «تحریر اقلیدس» میباشد.
او در هجدهم ذیحجه سال 673 هجرى در شهر کاظمین چشم از جهان فرو بست. هنگام وفات به وى پیشنهاد کردند تا وصیت کند جنازه او را به نجف منتقل کنند، ولى خواجه در جواب با احترام گفت: من از ساحت قدسى امام موسى بن جعفر (علیه السلام) شرم میکنم که وصیت کنم تا جنازهام را از کاظمین بیرون ببرند[16]. پس پیکرش در رواق غربى حرم به خاک سپرده شد.
سید اسماعیل صدر
او در اصل از جبل عامل لبنان بود. جدش سید صالح بر اثر ظلم و ستم کارگزاران دولت عثمانى، از لبنان به عراق هجرت کرد. بعد به ایران آمد و در اصفهان ساکن شد. پدرش سید محمد صدرالدین عاملى، از علماى بزرگ اصفهان و نجف است. سید اسماعیل در چنین خانوادهاى، در سال 1258 هجرى قمرى در شهر اصفهان متولد شد. در شش سالگى پدر را از دست داد و مقدمات علوم اسلامى را نزد برادرش سید محمد على، معروف به «آقا مجتهد» و پسر خالهاش سید محمد باقر اصفهانى فرا گرفت[17].
در سال 1281 هجرى به نجف رفت و در درس شیخ راضى بن شیخ محمد و شیخ مهدى آل کاشف الغطا و میرزا محمد حسن شیرازى حاضر شد. بعد به همراه استادش میرزاى شیرازى به سامرا هجرت کرد. پس از رحلت استاد، به کربلا رفت و سالهاى طولانى در این شهر به تدریس و تعلیم و تربیت شاگردان پرداخت و مرجعیت شیعیان را بر عهده گرفت[18].
سید اسماعیل صدر به وحدت میان شیعه و سنى در مقابل دشمنان اسلام و تشیع تاکید داشت. در ایامى که غرب میخواست میان دولت عثمانى و ایران اختلاف ایجاد کرده و زمینه نابودى هر دو کشور را فراهم آورد، او به همراه آخوند خراسانى، شیخ الشریعه اصفهانى، شیخ عبدالله مازندرانى و حاج آقا نورالله اصفهانى، بیانیهاى صادر کردند و در آن با تمسک به آیه شریفه «وَ اعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِیعاً وَ لا تَفَرَّقُوا» دول اسلامى را در برابر بیگانگان، به صلح و دوستى فراخواندند[19].
او در اواخر عمر شریفش به شهر کاظمین آمد و در جوار حرم امام موسى کاظم و امام محمد تقى (علیهماالسلام) مسکن گزید و سرانجام در روز سهشنبه 12 جمادى الاولى 1338 قمرى چشم از جهان فرو بست و در اتاقى در رواق شرقى حرم مطهر آن دو امام همام به خاک سپرده شد. این حجره هم اکنون به «مقبره خاندان صدر» معروف است.
سید حیدر صدر و سید محمد جواد صدر و سید محمد مهدى صدر و سید صدرالدین صدر، از مراجع نجف و قم از فرزندان سید اسماعیل صدر هستند. امام موسى صدر و شهید سید محمد باقر صدر نیز از نوادگان وى محسوب میشوند[20]. سید مهدى حیدرى
او به خاندان بزرگ شیعى عراق به نام «آل حیدرى» منسوب است. این خاندان در شهر کاظمین سکونت داشتند. پدرش سید احمد و جدش سید حیدر از علما و مجتهدان سرشناس کاظمین به شمار میآیند. سید مهدى در سال 1250 قمرى در این شهر متولد شد. مقدمات را نزد پدر آموخت و سپس به درس شیخ محمد حسین آل یاسین رفت. در نجف و سامرا در محضر شیخ انصارى و میرزا حبیبالله رشتى و میرزاى شیرازى به درجه اجتهاد رسید و رهبرى شهر کاظمین و حومه را عهدهدار شد[21].
در جنگ جهانى اول که سرزمین عراق از سمت فاو و بصره مورد تهاجم قواى انگلیسى قرار گرفت، او در تلگرافى به علماى نجف و کربلا خواستار صدور فتواى جهاد بر ضد قواى اشغالگر شد. این مجتهد مجاهد، چهار فتواى جهاد (یک فتواى انفرادى و سه فتواى مشترک با مراجع نجف) صادر کرد و در آنها از عموم مسلمانان خواست تا به هر نحو ممکن در مقابل دشمن بایستند و مردم عراق را در سرکوب متجاوزان یارى نمایند. او در حرم کاظمین حاضر شد و با سخنرانى حماسى، مردم را به حضور در جبههها دعوت کرد و اعلام نمود که خود نیز در خط مقدم حاضر خواهد شد. مرجع شهر کاظمین که حدود هشتاد و پنج سال داشت، روز سهشنبه 12 محرم 1335 هجرى در پیشاپیش جهادگران راهى جبهههاى نبرد گردید. مردم کاظمین با شور و حالى کمنظیر، وى را تا بغداد بدرقه کردند و در طول این مسیر به حمایت از وى شعارهاى حماسى سر دادند.
سپاهیان سید مهدى حدود چهار ماه در جبهه کوت مستقر شدند و حماسه آفریدند؛ به طورى که موجب تقویت روحیه قواى دولت عثمانى و کسب پیروزیهایى شدند[22].
در این جنگ، یکى از فرماندهان قواى دولت عثمانى که زخمى شده بود، در بیمارستان بغداد بسترى میشود. یکى از روحانیون وابسته به دولت عراق که از اهل تسنن بود، به عیادت او میرود. فرمانده به او میگوید:
«شما در اینجا با خیال راحت و آرامش و نعمت زندگى میکنید و مدتى است که مورد حمایت دولت هستید و از امکانات دولتى استفاده میکنید؛ در حالى که امام سید مهدى حیدرى، با آن کهولت سن و عظمت علمى، در خط مقدم جبهه است و با انگلیسیها میجنگد و در طول عمرش یک ریال از اموال دولتى استفاده نکرده است»[23].
در همان ایامى که فقیه کاظمین در جبهه کوت بود و نیاز شدید به پول و کمک مالى داشت، جاوید پاشا از فرماندهان قواى عثمانى به حضور او میرسد و مقدارى پول و هدایا به وى تقدیم میکند؛ ولى سید همه را بازمیگرداند و میفرماید که ما از کمکهاى شما بینیازیم[24].
سرانجام پس از سالها مبارزه و جهاد و تدریس و تحقیق، در 11 محرم 1336 هجرى هنگام نماز مغرب و عشا به دعوت حق لبیک گفت و چشم از جهان فروبست و پیکرش در حسنیه الحیدریه کاظمین، در کنار مقبره آل حیدرى به خاک سپرده شد[25].
سید مصطفى کاشانى
او فرزند عالم بزرگ سید حسین کاشانى و پدر عالم مبارز، سید ابوالقاسم کاشانى، رهبر نهضت ملى شدن نفت در ایران است. سید مصطفى در 1268 هجرى در کاشان متولد شد. مقدمات و سطح را نزد پدر آموخت. در بیست سالگى به اصفهان رفت و از محضر شیخ محمد تقى اصفهانى و شیخ محمد باقر اصفهانى و جهانگیرخان قشقایى فقه، اصول و حکمت و فلسفه آموخت. سپس چند سال به تهران آمد و در این شهر به تدریس و تعلیم و تربیت شاگردان پرداخت. در سال 1313 هجرى هنگام بازگشت از سفر حج به نجف هجرت کرد و در آنجا حوزه درسى پر رونقى تشکیل داد و ماندگار شد[26].
این عالم مجاهد نیز در جنگ جهانى اول و اشغال سرزمین عراق، علاوه بر صدور فتواى جهاد، خود در خط مقدم جبههها حاضر بود. در این نبرد، فرزندش سید ابوالقاسم کاشانى هم در کنار پدر بود. او پس از پایان جنگ، به کاظمین رفت و در این شهر ساکن شد و حدود چهار سال در این شهر به تدریس و اقامه نماز جماعت و رهبرى مردم ادامه داد. سرانجام در شب نوزدهم رمضان 1336 هجرى قمرى جان به جان آفرین تسلیم نمود و پیکرش در حد فاصل ایوان قبله و صحن قریش به خاک سپرده شد[27].
سید حسن صدر
وى از خاندان صدر است که اجدادش از جبل عامل لبنان به عراق آمدند و در شهر کاظمین ساکن شدند. پدرش علامه سید هادى صدر، از عالمان بزرگ کاظمین به شمار میآید. سید حسن صدر در روز جمعه 29 رمضان 1272 قمرى در کاظمین متولد شد[28]. او مقدمات را در این شهر فرا گرفت و سپس به توصیه پدر به نجف رفت و هفده سال در این حوزه از محضر اساتیدى چون میرزاى شیرازى و ملاحسینقلى همدانى بهره برد و به درجه اجتهاد رسید. علامه محمد جواد بلاغى و شیخ مرتضى آلیاسین از شاگردان او هستند. پس از رحلت میرزاى شیرازى، مردم کاظمین به وى مراجعه کردند و از او خواستند تا مرجعیت آنان را قبول کند؛ ولى او همه را به آیت الله سید اسماعیل صدر ارجاع داد.
در آن زمان، جرجى زیدان تاریخنگار معروف کتابى به نام «تاریخ آداب الّغة العربیه» نوشت و در آن، شیعه را گروهى کوچک توصیف کرد که هیچ آثار علمى ارزشمندى ندارند. وقتى سید حسن صدر از این اتهام آگاه شد، در یک اقدام اساسى، دست به تحقیقات شگرفى زد و کتابى را با عنوان «تأسیس الشیعة الکرام لفنون الاسلام» نوشت و در آن خدمات علمى- فرهنگى و دینى علماى شیعه و اسلام را معرفى کرد[29]. وى کتابهاى ارزشمند دیگرى نیز دارد که بالغ بر نود عنوان است[30].
این فقیه بزرگ سرانجام در غروب روز پنج شنبه 11 ربیع الاول 1354 قمرى در سن هشتاد و دو سالگى در بغداد به رحمت ایزدى پیوست و طى تشییع باشکوهى پیکرش در یکى از حجرههاى صحن حرم کاظمین، در کنار مرقد پدر به خاک سپرده شد[31].
شیخ محمد خالصىزاده
وى فرزند عالم مجاهد شیخ محمد مهدى خالصى است که در سال 1266 شمسى در کاظمین به دنیا آمد. مقدمات را نزد پدر و بعضى عالمان دیگر آموخت. سپس در محضر آخوند خراسانى و میرزا محمد تقى شیرازى به درجه اجتهاد رسید. علاوه بر علوم حوزوى به دانش جدید هم علاقه نشان داد و زبانهاى انگلیسى، فرانسه، ترکى و فارسى را فرا گرفت و چند کتاب انگلیسى را نیز به فارسى ترجمه کرد[32].
در جنگ جهانى اول، در کنار پدر مبارز و سایر علماى بزرگ، بر ضد قواى متجاوز انگلیسى قیام کرد. در خط مقدم جبهه بود که با اصابت ترکش خمپاره، از چند ناحیه زخمى شد و از نظر بینایى دچار مشکل گردید. شیخ محمد پس از اتمام جنگ نیز مبارزه سختى بر ضد سیاستهاى سلطهجویانه انگلستان آغاز کرد؛ بهطورى که موجب تبعید او از عراق به ایران در سال 1301 شمسى شد. در ایران مطبوعات را سنگر مبارزه خویش قرار داد و روزنامه «اتحاد دنیاى اسلام» را به کمک پدرش شیخ محمد مهدى خالصى که در آن ایام در ایران در تبعید بود، منتشر کرد و با مجلات و روزنامههاى نور، منشور و وظیفه همکارى داشت. مقالات متعددى در جهت افشاى سیاستهاى شوم انگلیس در منطقه نوشت و از سوى دیگر با رضاخان به مبارزه برخاست و در سنگر دیگرى، با وهابیون وابسته به عربستان نیز درگیر شد[33].
این عالم مجاهد پس از 27 سال تبعید در ایران، در آبان 1328 شمسى به زادگاهش بازگشت و در کاظمین به فعالیتهاى دینى، اجتماعى و سیاسى خود ادامه داد[34]. از وى حدود نود عنوان اثر علمى به زبان فارسى و عربى در موضوعات مختلف به چاپ رسیده که حدود ده عنوان نیز خطى است، افزون بر این، مقالات علمى و حماسى بسیارى در مجلات و روزنامههاى گوناگون از وى به چاپ رسید[35].
سرانجام شیخ محمد خالصىزاده در روز جمعه نوزدهم رجب 1383 قمرى برابر سىام آذر 1342 شمسى در بیمارستان رازى بغداد رحلت کرد. با تشییع کمنظیرى پیکرش را به کاظمین آوردند و در ایوان غربى حرم، داخل حجرهاى که در آن تدریس مىکرد، به خاک سپردند[36].
سید هبة الدین شهرستانى
سید محمد على، فرزند سید حسین از خاندان شهرستانى، معروف به سید هبة الدین شهرستانى در رجب سال 1301 هجرى در سامرا متولد شد. مقدمات را نزد پدر آموخت و در شعبان 1320 به نجف هجرت کرد و در محضر آخوند خراسانى، سید کاظم یزدى و شیخ الشریعه اصفهانى به درجه اجتهاد رسید[37].
این فقیه بزرگ براى اتحاد و بیدارى مسلمانان جهان تلاشهاى دینى و فرهنگى بسیارى کرد. با شخصیتهاى اهل سنت مثل شیخ محمد عبده ارتباط مستمر برقرار نمود و در مجلات «النهار»، «المقتطف» و «الهلال» مقالاتى نوشت و افکار و اندیشههاى خود پیرامون وحدت میان مسلمانان را انتشار داد[38].
او در جنگ جهانى اول که منجر به اشغال سرزمین عراق توسط انگلستان شد، شجاعت بسیارى در برابر نیروهاى اشغالگر از خود نشان داد و همراه سایر مراجع و اساتید به وظیفه تاریخى خود عمل کرد. در بخشى از تلگرامى که از جبهه کوت ارسال کرده بود، چنین آمده است:
... در سوم شباط (اسفند) با پرچم شریف على (ع) همراه گروهى از علماى نجف، لشکرگاه سپاه اسلام در جبهه کوت را زیارت کردیم. از صمیم قلب شجاعت سپاهیان شجاع و فداکاریهاى آنان را در بازپسگیرى مناطق غصب شده، مشاهده کرده و تشکر نمودم. در حالى که فرمانده شجاع و فرد کمنظیر روزگار، فرمانده کل لشکر حضرت خلیلبَک نیز در میان آنها بود. همه بر این باوریم که لشکر ما تاکنون هرگز در عراق چنین نظم و قدرتى نداشته است و اینگونه به حکم قانون الهى «وَ أَعِدُّوا لَهُمْ مَا اسْتَطَعْتُمْ مِنْ قُوَّةٍ» آماده دفاع نبوده است. انتظار میرود دشمنان به یارى خداوند بهزودى نابود شوند[39].
پس از پایان جنگ، هبة الدین هرگز از فعالیتهاى سیاسى و اجتماعى کنار نکشید و در راه استقلال سرزمین عراق به مبارزات خود استمرار بخشید. او در انجمن سرى «الجمعیة الوطنیة الاسلامیه» که زیر نظر فرزند بزرگ میرزاى شیرازى اداره و رهبرى میشد، حضور چشمگیر داشت و موجب دلگرمى استقلالطلبان بود. نامههاى حماسى و تاریخى او به «سِر پرسى کاکس» عامل انگلیس در عراق، نشان از صلابت روح و عظمت نفس او در برابر بیگانگان و دشمنان استقلال کشورهاى اسلامى دارد[40].
او بیش از صد عنوان اثر علمى از خود به جاى گذاشت و سرانجام در شب دوشنبه 26 شوال 1386 قمرى (هفدهم بهمن 1345 شمسى) چشم از جهان فروبست و پیکرش در ضلع شرقى حرم کاظمین جنب درب ورودى کتابخانه خودش به خاک سپرده شد[41][42][43]. امروزه این کتابخانه بهنام «کتابخانه جوادین» معروف است.[44]
[1] . مدرس تبریزی، ریحانه الادب، ج 6، ص 121.
[2] . سید محسن امین، اعیان الشیعه، ج 4، ص 155 و 156.
[3] . رجال نجاشی، ص 123.
[4] . قهپایی، مجمع الرجال، ج 2، ص 41.
[5] . اعیان الشیعه، ج 4، ص 155.
[6] . شیخ عباس قمى، فوائد الرضویه، ص 79.
[7] . همان، ص 78 و اعیان الشیعه، ج 4، ص 154. جهت آگاهى بیشتر از شرح حال وى ر. ک به: گلشن ابرار، ج 8.
[8] . رجال نجاشی، ص 402.
[9] . فوائد الرضویه، ص 2- 631.
[10] . علامه امینی، الغدیر، ج 4، ص 184.
[11] . میرزا محمد تنکابنى، قصص العلما، ص 400.
[12] . رجال نجاشی، ص 399.
[13] . میرزا عباس فیضى، همان، ص 403 و تاریخ کاظمینى، ص 266.
[14] . اعیان الشیعه، ج 9، ص 414 و 415. فوائد الرضویه، ص 604.
[15] . اعیان الشیعه، ج 9، ص 416.
[16] . فوائد الرضویه، ص 604.
[17] . اعیان الشیعه، ج 3، ص 403.
[18] . همان.
[19] . موسى نجفى، حاج آقا نورالله اصفهانى، ص 42.
[20] . اعیان الشیعه، ج 3، ص 403 و 404.
[21] . گلشن ابرار، ج 7، ص 214 و 216.
[22] . همان، ص 217- 220.
[23] . همان، ص 221. به نقل از الامام الثائر السید مهدی الحیدری، سید احمد اشکوری، ص 36.
[24] . همان.
[25] . همان، ص 224.
[26] . اعیان الشیعه، ج 10، ص 127.
[27] . ریحانة الادب، ح 5، ص 21.
[28] . اعیان الشیعه، ج 5، ص 325.
[29] . الذریعه، ج 3، ص 298 و گلشن ابرار، ج 3، ص 604.
[30] . اعیان الشیعه، ج 5، ص 326.
[31] . همان، ص 325.
[32] . گلشن ابرار، ج 6، ص 189 و 190.
[33] . همان، ص 191 و 194.
[34] . همان، ص 199.
[35] . همان، ص 205- 202.
[36] . همان، ص 205.
[37] . گلشن ابرار، ج 2، ص 687.
[38] . همان، ص 688.
[39] . عباس عبیری، هبة الدین شهرستانی، ستاره سامرا، ص 44.
[40] . همان، ص 67- 69.
[41] . همان، ص 99.
[42] . میرزا محمد تنکابنی، قصص العلما، ص 400.
[43] . همان، ص 688.
[44] جمعى از نویسندگان، فرهنگ زیارت - فصلنامه فرهنگى، اجتماعى، سیاسى، تاریخى، 25جلد، سازمان حج و زیارت، حوزه نمایندگى ولى فقیه در امور حج و زیارت - تهران - ایران، چاپ: 1، 1388 ه.ش.