از طنجه تا عراق
گزیدهاى از سفرنامه ابن بطوطه طنجى به عراق
چکیده:
ابن بطوطه، محمد بن عبدالله لواتى طنجى (703- 779 ق.) از جهانگردان شناخته شده مسلمان است. و ابن بطوطه از قبیله بربرهاى لواته است که به زبان بربرى، آن را «الواتن» مىنامیدند. گروههایى از این قبیله در سراسر شمال آفریقا، مانند مصر پراکنده بودند. نسبت لواتى، نشانه تبار غیر عرب و طنجى بودن وى و بیان گر رابطه ابن بطوطه با زادگاهش طنجه مراکش است.
ابن بطوطه در 22 سالگى سفرى پرماجرا را پیش گرفت و در پنج شنبه 2 رجب 725 زادگاه خود، طنجه را ترک کرد. هدف او ازاین سفر به جا آوردن مراسم حج و زیارت تربت پیامبر خدا (ص) بود. ابن بطوطه هرگز گمان نمىکرد سفرش سالیان دراز به طول انجامد و پس از یک ربع قرن به موطن خود بازگردد. طول راهى را که او پیمود 75 هزار میل تخمین زدهاند.
ابن بطوطه آخرین جهانگرد بزرگى است که به سراسر جهان اسلام و بسیارى از سرزمینهاى غیر مسلمان سفر کرد و پس از عبور از آسیاى مرکزى، ماوراء النهر و خراسان، به هند و چین رفت. او خاطرات این مسافرت بزرگ و طولانى را که مجموعهاى گرانسنگ از زندهترین تصاویر و قطعات دنیاى آن روزگار است، به نام «تحفه الأنظار فی غرائب الأمصار و عجائب الأسفار» یا «رحلة ابن بطوطه» به عربى نوشت که به دست محمد على موحد، در سال 1337 ش. به فارسى برگردانده شد.[1]
ابن بطوطه پس از حجاز، دو مرتبه به عراق آمد؛ در سفر نخست مشاهدات حضورش از شهر نجف اشرف و بصره را ثبت کرد و سپس راهى آبادان و اصفهان و شیراز شد و آنگاه در سفر دوم به کوفه، کربلا، بغداد و برخى از شهرهاى عراق آمد. اکنون گزیدهاى از این سفر خود نوشت او را تقدیم شما مىکنیم:
خروج از طنجه
روز پنجشنبه، دوم ماه رجب سال 725 به قصد حج و زیارت قبر پیامبر (ص) که والاترین درود و سلام براو باد! یکّه و تنها از زادگاه خود «طنجه» بیرون آمدم. نه رفیقى بود که با او دمساز باشم و نه کاروانى که با آن همراه گردم. میل شدید باطنى و اشتیاقى که براى زیارت آن مشاهد متبرکه در اعماق جانم جایگزین بود، مرا بدین سفر برانگیخت. دل بر هجران یاران نهادم و بسان مرغى که از آشیان خود جدا افتد، از وطن دورى گزیدم. در آن هنگام پدر و مادر من در حال حیات بودند و دورى ما در یکدیگر سخت مؤثر بود. من بیست و دو سال داشتم.[2]
بیستم شهر ذىحجه در صحبت امیر قافله عراق، پهلوان محمد حویج که از اهالى موصل بود و پس از مرگ شیخ شهاب الدین قلندر، امارت حاج را بر عهده داشت، از مکه حرکت کردم. این شیخ شهاب الدین مردى سخى و گشاده دست بود و پیش سلطان حرمت فراوان داشت و طبق مرسوم قلندران، ریش و ابروان خود را مىتراشید.
امیر پهلوان براى من نیمى از یک کجاوه را تا بغداد کرایه کرد و کرایه را هم از خودش پرداخت و مرا درجوار خود پذیرفت. بعد ازطواف وداع حرکت کرده، به بطن مرّ رفتیم. همراهان ما عده بیشمارى از مردم عراق و خراسان و فارس و عجمها بودند. زمین از کثرت جمعیت موج مىزد و گروه مادمان مانند تودههاى ابرى که روى هم متراکم شده باشد، در حرکت بود.[3]
ورود به نجف
از قادسیه حرکت کردیم و به شهر نجف که مدفن على بن ابىطالب (ع) است رسیدیم. این شهرِ نیکو، در زمینى پهناور و سخت واقع شده است و یکى از بهترین و پرجمعیتترین شهرهاى عراق مىباشد که بازارهاى خوب و تمیز دارد. از باب الحضره وارد نجف شدیم و بعد از عبور از بازار بقالان و طباخان و خبازان، به بازار میوه فروشان و خیاطان و قیصریه و بازار عطاران رسیدیم. آخر بازار عطاران باب حضرت است و قبرى که معتقداند از آن على (ع) مىباشد در این محل است. روبه روى مقبره، مدارس و زوایا و خانقاههایى قرار دارد که دایر و با رونق مىباشد دیوارهاى مقبره از کاشى است که چیزى همانند «زلیج»[4] اما از حیث جلا و نقش زیباتر از آن است.[5]
روضه امیر المؤمنین (ع)
از باب حضرت وارد مدرسه بزرگى مىشود که طلاب و صوفیان شیعه در آن سکونت دارند. در این مدرسه، از هر مسافر تازه وارد تا سه روز پذیرایى مىشود و هر روز دو بار غذایى مرکب از نان و گوشت و خرما به میهمانان مىدهند. از مدرسه وارد باب القبه مىشود. حاجبان و نقیبان و سرایداران در این محل مراقب زوار مىباشند و چون کسى براى زیارت وارد مىشود، به نسبت وضع و مقام او همه آن جماعت یا یکى از آنها بلند مىشوند و با او در آستانه حرم مىایستند و اذن دخول مىخوانند به این مضمون:
«عن أمرکم یا أمیر المؤمنین هذا العبد الضّعیف یستأذن على دخوله الروضة العلیّة فإن أذنتم له وإلّا رجع! وإن لم یکن أهلًا لذلک فأنتم أهل المکارم والستر».
«به فرمان شما اى امیر المؤمنین، این عبد ضعیف اذن مىخواهد به روضه علیه وارد شود. اگر اذن مىفرمایید که بیاید و گرنه باز گردد و اگر او اهلیت و شایستگى این مقام را ندارد، بارى شما اهلیت کرامت و عفو و اغماض را دارید.»
سپس اشارت مىکنند که زائر آستانه را ببوسد و آنگاه داخل حرم بشود.
این آستانه و دو طرف چارچوبه درِ ورودى از نقره است.
داخل حرم به انواع فرشهاى ابریشمین و غیره مفروش است و قندیلهاى بزرگ و کوچک از طلا و نقره در آن آویخته، در وسط حرم مصطبه چارگوشى است که با تخته پوشیده و برآن صفحات طلاى پر نقش و نگار که در ساختن آن کمال استادى و مهارت را به کار بردهاند با میخهاى نقره فرو کوفتهاند؛ چنانکه از هیچ جهت چیزى از چوب نمودار نیست. ارتفاع مصطبه کمتر از ارتفاع قامت آدمى است و در روى آن سه قبر هست که مىگویند یکى از آن آدم (ع) و دیگرى از آن نوح (ع) و سومى از آن على (ع) مىباشد و بین این سه قبر در تشت زرّین و سیمین، گلاب و مشک و انواع عطریات دیگر گذاشتهاند که زوار دست خود را در آن فرو برده، به عنوان تبرّک بر سرو روى خود مىکشند.
در دیگر حرم که آن هم آستانه نقرهاى دارد و پردههاى ابریشمین الوان برآن آویخته است، به سوى مسجدى باز مىشود که آن خود چهار در دارد و هر چهار در داراى آستانههاى نقره و پردههاى ابریشم مىباشد. داخل مسجد نیز فرشهاى عالى انداختهاند و دیوارها و سقف آن با پردههاى حریر مستور است. مردم شهر همه بر مذهب رافضىاند. از این روضه کرامتها ظاهر مىشود و از همین جا بر آنان ثابت شده که قبر على (ع) در آن واقع است. از جمله آن که در شب بیست و هفتم رجب که «لیله الحیا»[6] نامیده مىشود. بیماران زمینگیر را از عراقین و خراسان و فارس و روم به آن جا مىآورند و بدینگونه سى- چهل بیمار گرد مىآیند. بیماران را پس از نماز خفتن روى ضریح مقدس جاى مىدهند و خود در انتظار شفا یافتن آنان به نماز و ذکر و تلاوت و زیارت مىپردازند. چون نیمى یا حدود دو پاره از شب گذشت همه بیماران صحیح و سالم، «لاإِله إلّا الله»، «محمّد رسول الله»، «علی ولیّ الله» گویان از جاى بر مىخیزند. این حکایت در میان آنان بحد استفاضه رسیده و گرچه من خود آن شب را درک نکردم داستان آن را از اشخاص مورد اعتماد شنیدم و در مدرسه حرم سه تن از این اشخاص را دیدم که هر سه زمینگیر بودند، یکى از روم آمده بود و دیگرى از اصفهان و سومى از خراسان، از حالشان جویا شدم، گفتند امسال به لیله الحیا نرسیدهاند و منتظرند که سال آینده آن را درک کنند.
در این شب مردم از شهرهاى مختلف در نجف گرد مىآیند و بازار بزرگى در شهر برپا مىشود که تا مدت ده روز بر قرار مىماند.
در شهر نجف نه مأمور عوارض و مالیات هست و نه والى. تمام کارهاى شهر دست نقیب الاشراف است. اهل نجف تجارت پیشهاند و در اقطار جهان به مسافرت و بازرگانى مىپردازند. به شجاعت و سخاوت شهرهاند. کسى که در پناه آنان باشد زیانى نمىبیند. من با آنان همسفر بوده و معاشرتشان را دلپذیر یافتهام. پس از زیارت امیرالمؤمنین على (ع) قافله به سوى بغداد حرکت کرد و من به اتفاق عدّه زیادى از اعراف خفاجه به سوى بصره روان گشتم.[7]
ورود به بصره
در این شهر، در کاروانسراى مالک دینار منزل کردیم. تقریباً در دو میلى بصره عمارت بسیار بلند، قلعه مانندى به نظر مىرسید که پرسیدم کجا است؟ گفتند: مسجد على بن ابىطالب است. بصره در قدیم به قدرى بزرگ بود که این مسجد در وسط شهر قرار گرفته بود و اکنون تا بصره دو میل فاصله دارد و نیز از مسجد تا محل باروى نخستین بصره حدود دو میل مسافت مىباشد؛ یعنى مسجد در وسط بصره فعلى و با روى قدیم آن واقع شده است.
بصره یکى از مهمترین و مشهورترین مراکز عراق و شهرى است وسیع و داراى مناظر زیبا و باغهاى فراوان و میوههاى خوب. چون در ملتقاى دو دریاى تلخ و شیرین واقع شده است، از سرسبزى و فراوانى بهره کافى دارد. در دنیا جایى نیست که به اندازه بصره درخت خرما داشته باشد. خرما در بازار بصره هر چارده رطل عراقى به یک درهم فروش مىشود و در هم عراق ثلث نقره است. قاضى بصره حجت الدین براى من یک سبد خرما فرستاده بود که یک حمال به دشوارى مىتوانست آن را حمل کند. من خواستم آن را بفروشم، به نُه درهم خریدند که سه درهم آن را نیز حمال بابت اجرت خود برداشت.
در این شهر یک نوع شیره خرما مىسازند که «سیلان» نامیده مىشود و آن مانند جلاب مىباشد و چیز خوبى است. بصره سه محلّه دارد؛ یکى محله هذیل که ریاست آن با شیخ علاء الدین بن اثیر بود که از فضلا و کریمان روزگار به شمار مىآمد، وى مرا میهمان کرد و جامهاى با مبلغى پول براى من فرستاد. محلّه دیگر «بنىحرام» است که رییس آن سید مجدالدین موسى الحسنى، مردى کریم و فاضل بود. او نیز مرا میهمان کرد و مقدارى خرما و سیلان با مبلغى پول به من داد. محله سوم موسم به «محله عجمها» (ایرانیان) است که ریاست آن با جمال الدین بن اللوکى مىباشد.
مردم بصره اخلاقى نیک دارند و نسبت به غربا مهربان و دلسوزند، به طورى که در آن شهر کسى احساس غربت نمىکند. نماز جمعه را در مسجد على بن ابىطالب به جاى مىآورند و بعد در آن مسجد را تا جمعه دیگر مىبندند. مسجد على (ع) یکى از بهترین مسجدها و داراى صحن بسیار وسیعى است که با سنگپارههاى سرخ رنگ مفروش گردیده و این سنگها را از وادى السباع به آن شهر آوردهاند ...
در همین مسجد بود که یک بار براى اداى نماز جمعه رفتم. خطیب برخاست و خطبهاى خواند که سراپا اغلاط نحوى فاحش بود، من تعجب کردم و موضوع را با قاضى حجت الدین در میان نهادم. گفت: آرى بصره عوض شده و دیگر کسى که اطلاعى از نحو داشته باشد در این شهر باقى نمانده است و این امر واقعاً داستان عبرت آموزى است؛ چه بصره جایى بود که مردم آن در نحو سرآمد روزگاران بودند و این علم اصلًا و فرعاً از آن شهر پیدا شده و پیشواى نحویان که همه به حق سبقت و فضیلت او معترفاند، از این شهر برخاسته و معذلک اکنون کار به جایى کشیده که خطیب آن شهر نمىتواند خطبه نماز جمعه را بىغلط بخواند.[8]
بازگشت به عراق و ورود به کوفه
کوفه از مهمترین شهرهاى عراق مىباشد و امتیاز آن از دیگر شهرها به این است که مسکن صحابه و تابعین و جایگاه علما و صلحا و مرکز خلافت امیر المؤمنین على (ع) بوده است لیکن در حال حاضر به سبب تعدّیات متمادى وضع آن شهر به ویرانى کشیده است.
کوفه بارو ندارد و بناى آن از آجر و داراى بازارهاى نیک مىباشد. غالب متاعى که در بازار کوفه معامله مىشود خرما و ماهى است.[9]
مسجد کوفه و اماکن اطراف آن
جامع اعظم کوفه مسجد بزرگى است داراى هفت شبستان که بر روى ستونهاى سنگى قطور و بلند بنا شده است. این ستونها از قطعه سنگهاى تراش تشکیل یافته که روى هم قرار داده شده و وسط آنها را ارزیز ریختهاند.
مسجد کوفه داراى آثار قدیمه متبرّکهاى است؛ از جمله مقابل محراب از طرف راست اطاقى [اتاقى] است که مىگویند مصلاى حضرت ابراهیم خلیل بود و نزدیک آن محرابى وجود دارد که گرداگرد آن را به وسیله چوبهاى ساج بلند گرفتهاند و آن محراب على بن ابىطالب (رضى الله عنه) بود که ابن ملجم ششقى در همین جا بر سر آن حضرت زخم زد و مردم براى نماز به آن محراب مىروند.
در زاویه دیگر این شبستان مسجد کوچکى است که دور تا دور آن نیز با چوبهاى ساج گرفته شده و مىگویند تنورى که در طوفان نوح آب از آن جوشیده، در اینجا بوده است.
در قسمت عقبى شبستان مزبور در خارج مسجد اطاقى [اتاقى] وجود دارد که مىگویند منزل نوح پیغمبر بوده و روبهروى آن اطاق [اتاق] دیگرى هست که به اعتقاد مردم عبادتگاه ادریس (ع) بوده است. محوطه متصل به همین قسمت که با دیوار جنوبى مسجد مربوط است، محلى بوده که نوح (ع) کشتى خود را در آن جا ساخته و در منتهى الیه این محوّطه، خانه على بن ابىطالب (رضى الله عنه) و اطاقى [اتاقى] که جنازه او را درآن غسل دادهاند واقع شده و اطاق [اتاق] دیگرى در مجاورت خانه آن حضرت است که آن هم به نوح پیغمبر منسوب مىباشد و خدا بهتر مىداند از این نسبتها کدام درست و کدام نادرست است.
در جهت شرقى جامع، داخل بالاخانهاى که با پله به آن جا مىروند، مقبره مسلم بن عقیل واقع شده و در نزدیکى آن، خارج مسجد، قبر عاتکه و سکینه دختران حسین (ع) قرار دارد. اما از قصر الاماره کوفه که سعد و قاص بنا کرد، اکنون جز پایههاى آن، چیزى برجا نمانده است.
رودخانه فرات در فاصله نیم فرسخى طرف شرق کوفه جریان دارد و اطراف این رودخانه را باغهاى به هم پیوسته خرما فرا گرفته است. در طرف مغرب قبرستان کوفه، جایى را دیدم که در آن چیزى به رنگ سیاه تند در میان زمینه سفیدى جلب نظر مىکرد. گفتند قبر ابن ملجم شقى است که مردم کوفه همه ساله هیزم فراوان بدانجا مىبرند و هفت روز آتش برگور او مىافروزند. در نزدیکى قبر ابن ملجم گنبدى است که مىگویند مدفن مختار بن ابى عبید مىباشد.[10]
شحر حلّه
بامدادان از بئر الملاحه حرکت کردیم و به شهر حلّه رفتیم که شهرى است بزرگ و در جهت جریان رودخانه فرات امتداد دارد. حلّه داراى بازارهاى خوب و مهم است که همه قسم صنایع و ما یحتاج عمومى را در آن مىتوان یافت. از همه سو نخلستانهاى به هم پیوسته شهر را فرا گرفته و خانهها در میان نخلستانها واقع شده است. حله جسر بزرگى دارد که از کشتىهاى به هم پیوسته تشکیل شده و آن از دو سو با زنجیرهاى آهنین به تیر چوبى محکم و بزرگى در ساحل بسته است. همه اهالى این شهر دوازده امامى و از دو تیرهاند که یکى را کرد و دیگرى را هل الجامعین مىنامند و بین این دو تیره، دائماً جنگ و نزاع هست. در نزدیکى بازار بزرگ شهر مسجدى قرار دارد که بر در آن پرده حریرى آویزان است و آنجا را مشهد صاحب الزمان مىخوانند. شبها پس از نماز عصر، صد مرد مسلح با شمشیرهاى آخته پیش امیر شهر مىروند و از او اسبى یا استرى زین کرده مىگیرند و به سوى مشهد صاحب الزمان روانه مىشوند. پیشاپیش این چارپا طبل و شیپور و بوق زده مىشود و از آن صد تن نیمى در جلو حیوان و نیمى دیگر در دنبال آن راه مىافتند و سایر مردم در طرفین این دسته حرکت مىکنند و چون به مشهد صاحب الزمان مىرسند در برابر در ایستاده آواز مىدهند که:
«باسم الله یا صاحب الزمان، باسم الله أخرج قد ظهر الفساد و کثر الظلم، و هذا أوان خروجک لیفرق الله بک بین الحق و الباطل».
«بسم الله، اى صاحب الزمان، بسم الله قیام کن که تباهى روى زمین را فرا گرفته و ستم فراوان گشته، وقت آن است که برآیى تا خدا به وسیله تو حق را از باطل جدا گرداند.»
و به همین ترتیب به نواختن بوق و شیپور وطبل ادامه مىدهند تا نماز مغرب فرا رسد.[11]
کربلاى معلّا
از حلّه به سوى کربلا، مشهد حسین بن على (علیهما السلام) حرکت کردیم. کربلا شهر کوچکى است که نخلستانها اطراف آن را گرفتهاند و از رودخانه فرات آبیارى مىشود. روضه مقدسه امام حسین (ع) در داخل شهر واقع شده و مدرسهاى بزرگ[12] و زاویهاى دارد که در آن براى مسافران طعام مىدهند. خدام و حاجبان بر در روضه امام ایستادهاند و ورود به حرم بىاجازه آنان میسر نیست و هنگام ورود عتبه شریفه را که از نقره است باید بوسید.
روى ضریح مقدس امام قندیلهاى زرین و سیمین گذاشته شده و از درهاى آن پردههاى حریر آویختهاند. مردم کربلا از دو طایفهاند؛ «اولاد رخیک» و «اولاد فائز» و این دو دائماً با هم در جنگ و نزاعاند. این هر دو دسته پیرو مذهب امامیه و فرزندان یک پدرند.[13]
بغداد
دارالسلام بغداد، پایتخت اسلام، شهرى است محترم و مقدس که مرکز خلافت و مقر علما بوده است ... بغداد را دو جسر است شبیه به جسر حلّه و شب و روز مردم از روى آنها رفت و آمد مىکنند. در بغداد یازده مسجد هست که در آنها اقامه نماز جمعه و خطبه به عمل مىآید، هشت تا از این مساجد در قسمت غربى و سه تاى دیگر در قسمت شرقى شهر است. مساجد و مدارس دیگر هم در این شهر به تعداد زیاد وجود دارد اما بیشتر مدارس آن به ویرانى افتاده است.
شماره گرمابههاى بغداد زیاد و نوع آن بسیار عالى است. سطح بیشتر این گرمابهها را با قیر اندود کردهاند؛ به طورى که انسان در اول نگاه خیال مىکند که از مرمر سیاه است. قیر را از معدنى که در میان بصره و کوفه واقع است استخراج مىکنند، از این معدن دائماً قیر مىجوشد و در اطراف و جوانب آن به صورت گِل ولا جمع مىشود و آن را به وسیله بیل جمع مىکنند و به شهر مىآورند ... بخش غربى بغداد پیش از سایر نقاط آن آباد گردیده و اکنون بیشتر آن خراب است، مع ذلک سیزده محله این بخش هنوز هم دایر مىباشد. هر یک از این محلهها مانند یک شهر مستقلى است که دو یا سه حمام دارد و در هشت تا از آنها مسجد جامع هم هست؛ از جمله این محلّهها باب البصره است که جامع منصور خلیفه در آن قرار دارد و بیمارستان بغداد که نخست به صورت کاخ بزرگى بوده و اکنون ویرانهاى بیش نیست، در کنار دجله، بین باب البصره و محلّه شارع واقع شده است.
قبر معروف کرخى که از زیارتگاههاى بغداد است، در محله باب البصره واقع است. در راه باب البصره زیارتگاه معتبر دیگرى وجود دارد که در داخل آن روى قبر بزرگى این عبارت نوشته شده است: «این قبر عون از فرزندان على بن ابى طالب است» و قدرى آن طرفتر قبر امام موسی کاظم (ع) پسر امام صادق (ع) و پدر امام رضا (ع) قرار دارد که قبر امام جواد (ع) هم در کنار آن مىباشد. روى این دو قبر ضریح چوبین کار گذاشته شده که سطح آن را با ورق نقره پوشانیدهاند و هر دو قبر در داخل حرم قرار دارد.[14]
قبور خلفاى عباسى در رصافه واقع شده و روى هر قبرى اسم صاحب آن نوشته است. قبور مهدى و هادى و امین و معتصم و واثق و متوکل و منتصر و مستعین و معتز و مهتدى و معتمد و معتضد و مکتفى و مقتدر و قاهر و راضى و متقى و مستکفى و مطیع و طائع و قائم و قادر و مستظهر و مسترشد و راشد و مقتفى و مستنجد و مستضىء و ناصر و ظاهر و مستنصر و مستعصم در آن گورستان است.
قبر امام ابوحنیفه در نزدیکى رصافه واقع شده و گنبدى بزرگ و زاویهاى براى اطعام وارد و صادر دارد.
در نزدیکى رصافه قبر امام ابوعبدالله احمد بن حنبل واقع شده که گنبد ندارد و مىگویند بارها روى آن گنبد ساختهاند ولى به قدرت خدا خراب شده است!
سامرا
شهر بغداد را ترک گفته نخست در جایگاهى برکنار نهر دجیل منزل کردم. دجیل از شعب رودخانه دجله است که آبادىهاى بسیارى را سیراب مىگرداند. پس از دو روز به قریه بزرگى به نام «حربه» که جاى پر نعمت و وسیعى بود رسیدم و سپس در محلى نزدیک قلعه معشوق در ساحل دجله منزل کردم. شهر «سرّ مَن رآى» در جانب شرقى این قلعه واقع شده است و آن را «سامرّا» مىنامند و مىگویند اسم آن «سامراه» است که به فارسى «راه سام» باشد. شهر سرّ من رآى، جز یک قسمت کوچکى از آن، که به حالت ویرانه است، هواى آن خوب و معتدل میباشد و با همه خرابى و ویرانى که در آن راه یافته، هنوز زیبا مىنماید. در این شهر نیز مانند حله زیارتگاهى به نام «صاحب الزمان» وجود دارد.
از آنجا یک منزل راه رفته به تکریت رسیدم که شهرى است بزرگ و وسیع با بازارهاى خوب و مساجد متعدد و مردم آن به حسن اخلاق موصوف مىباشند.
رودخانه دجله در جهت شمالى این شهر جریان دارد و در کنار آن رودخانه، قلعه محکمى واقع شده است.[15]
موصل
موصل شهرى قدیمى و پرنعمت است و قلعه مشهور بسیار استوارى دارد که به نام «الحدباء» خوانده مىشود. برج و باروى شهر هم مستحکم است و خانههاى سلطنتى با باروى شهر پیوسته، از این خانهها تا خود شهر خیابان پهناورى وجود دارد که امتداد آن از بالا تا پایین شهر کشیده شده است. شهر موصل دو باروى محکم با برجهاى متعدد و نزدیک به هم دارد. در اندرون بارو دور تا دور آن اتاقهاى چند طبقه تعبیه شده و پهناى دیوار بارو چندان است که بناى این اتاقها را میسر ساخته است و من در میان باروهایى که دیدهام، جز در دهلى، پایتخت هندوستان نظیر آن را نیافتهام.
موصل حومه وسیعى با مسجدها و گرمابهها و مسافرخانهها و بازارها دارد که مسجد جامعى نیز در آن واقع شده است. این مسجد برساحل رودخانه دجله قرار دارد و گرداگرد آن را پنجرههاى مشبک آهنى فرا گرفته و در کنار آن مصطبههایى با نهایت زیبایى و استحکام مشرف بر دجله ساخته شده و در برابر آن بیمارستانى قرار دارد.
در داخل شهر هم دو مسجد جامع هست؛ یکى قدیمى و دیگرى جدید البناء. در صحن جامع جدید گنبدى وجود دارد که در زیر آن حوضچه مرمرى هشت گوشهاى بر روى یک ستون مرمرى ساخته شده که آب از آن با نیروى زیاد به بلندى بالاى آدمى فوران مىکند و منظره زیبایى تشکیل مىدهد.
قیصریه موصل بسیار زیبا و داراى درهاى آهنین است که طبقات دکانها و خانهها در گرداگرد آن بر روى هم قرار گرفته و بناهاى عالى دارد. مشهد جرجیس پیغمبر در این شهر است و مسجدى برکنار آن ساخته شده و قبر در گوشهاى از دست راست مدخل واقع شده است. مشهد جرجیس بین جامع جدید و باب الجسر قرار دارد و ما به زیارت مشهد و نماز در مسجد آن موفق شدیم.
تلّ یونس نیز در شهر موصل است و به فاصله یک میلى آن چشمهاى منسوب به یونس (ع) وجود دارد که مىگویند آن حضرت قوم خود را فرمان داد که از آن چشمه تطهیر کرده در بالاى تلّ گرد آیند. پس آن حضرت به همراه قوم خود دعا کرد تا خداوند عذاب را از آنان مرتفع ساخت.[16]
خرابههاى نینوا
در نزدیکى این محل قریه بزرگى هست که اکنون به حالت مخروبه است و مىگویند جایگاه شهر معروف نینوا مىباشد. نینوا شهرى است که یونس پیغمبر در آن مىزیسته و آثار بارویى در اطراف آن نمایان است و حتى محل دروازههاى آن هم اکنون مشخص مىباشد. در تلّ یونس بناى بزرگى با یک رباط مشتمل بر اتاقها و مقصورهها و مطهرهها و دارالسقایهها واقع شده که مدخل همه آنها یکى است. در وسط رباط اتاقى هست که پردهاى ابریشمین بر در آن آویختهاند و درِ مرصعى دارد. این محل به نام «موقف یونس» معروف است و محراب مسجدى که در این رباط وجود دارد به روایت مردم، نمازخانه و پرستشگاه یونس بود.[17]
[1] . ایگناتى یولیانوویچ کراچکوفسکى، ترجمة ابوالقاسم پاینده، تاریخ نوشتههاى جغرافیایى در جهان اسلام، صص 342- 330؛ دائرة المعارف بزرگ اسلامى، ج 3، مدخل ابن بطوطه.
[2] . رحلة ابن بطوطه، ترجمه، ج 1، ص 51
[3] . ج 1، ص 215
[4] . چیزى همانند« زلیج»، زلیج اصطلاحى است که در اندلس متداول بود. این کلمه از ریشه فارسى لاجورد آمده و معادل چیزى است که ما« کاشى» مىنامیم.
[5] . رحله ابن بطوطه، ترجمه، ج 1، ص 219
[6] . این شب مصادف با شب مبعث است.
[7] . ج 1، صص 226- 222
[8] . ج 1، ص 230
زبان مردم بصره به علت اختلاط زیاد با ایرانىها عوض شده بود و همین است که ابن بطوطه مىگوید: خطبه نماز جمعه پر از اغلاط نحوى فاحش بود و قاضى تصدیق مىکند که آرى بصره عوض شده است. مستوفى که تقریباً همزمان با ابن بطوطه است، در« نزهة القلوب» نوشته 740 ق. آورده است:« زبانشان عربى مغیر است و پارسى نیز گویند».
[9] . ج 1، ص 270
[10] . ج 1، ص 271
[11] . ج 1، ص 272
[12] . گویا مراد از مدرسه عظیم، مدرسه عضدیه بوده که در جوار صحن حسینى قرار داشته است.
[13] . ج 1، ص 273
[14] . ج 1، صص 274 و 275
[15] . ج 1، ص 288
[16] . ج 1، ص 289
[17] . ج 1، ص 290