فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

اشعار

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

چکیده
اهل بیت آفتاب‏[1]
جواد محدثى‏




محمّد (ص) ساقى بزم وجود است‏

 

جهان مست از مى غیب و شهود است‏




ولایت همچو مى، در جامِ هستى است‏

 

غدیرخم، خم این شور و مستى است‏




على عطر و جهان گلخانه اوست‏

 

حقیقت، برگى از افسانه اوست‏




هرآنکس درس عقل و فطرت آموخت‏

 

مرام دوستى با عترت آموخت‏




شما اى عترت مبعوث خاتم‏

 

شما اى برترین اولاد آدم‏




شما از اهل بیت آفتابید

 

گل جان محمّد را گلابید




جهان جسم و شما جان جهانید

 

شما هم آشکار و هم نهانید




شما اسرار هستى را امینید

 

فروغ آسمان، روى زمینید




امیر کشور دلها شمایید

 

شما آیینه‏هاى حق نمایید




شما یک نور، در چندین رواقید

 

شما نور حجازید و عراقید




فروزان مشعل همواره جاوید

 

شمایید و شمایید و شمایید




دیانت بى‏شما کامل نگردد

 

بجز با عشقتان دل، دل نگردد




کدام عاشق در این ره در بلا نیست؟

 

کدامین دل شما را مبتلا نیست؟




اگر در سوگتان شد دیده نمناک‏

 

اگر از عشقتان دل گشت غمناک‏




گواه عشق ما این دیده و دل‏

 

رساند «اشک» و «غم» ما را به منزل‏




شما راه سعادت را دلیلید

 

شما مقصود هر ابنُ السّبیلید




شما حقّید و دشمن‏ها سرابند

 

کفى پوچند و چون نقشى برآبند




شما تفسیر «نور» و «الضّحى» یید

 

شما معناى قرآن و دعایید



 
 
 



امامید و شهیدید و گواهید

 

مصون از هر خطا و اشتباهید




شما راه خدا را باز کردید

 

شهادت را شما آغاز کردید




فداکردید جان، تا دین بماند

 

به خون خفتید، تاآئین بماند




شما نور خدا در روى خاکید

 

صراط مستقیم و راه پاکید




شما شیرازه امّ الکتابید

 

شما میزان حق، روز حسابید




تولّاى شما فرض خدائى است‏

 

قبول و ردّ آن مرز جدائى است‏




هر آنکس را که در دین رسول است‏

 

ولایت، مُهر و امضاى قبول است‏




اگر مولا «ولى» مى‏شد چه مى‏شد؟

 

خلیفه گر «على» مى‏شد، چه مى‏شد؟




ولى خاتم دوباره بى نگین شد

 

عدالت با على خانه نشین شد




سقیفه ساعد ماتم شد آنروز

 

نصیب و سهم شیعه، غم شد آنروز




دوباره بولهب آتش برافروخت‏

 

در بیت النّبى در شعله‏اش سوخت‏




سران توطئه با هم نشستند

 

دل و پهلوى عصمت را شکستند




هزاران دست بیعتگر کجا رفت؟

 

وفا با آل پیغمبر کجا رفت؟




اگر پیمان مردم با «ولى» بود

 

اگر پیوند با «آل على» بود




نه فرمان نبى ازیاد مى‏رفت‏

 

نه رنج و زحمتش بر باد مى‏رفت‏




نه بر روى زمین مى‏ماند قرآن‏

 

نه «قدرت» تکیه مى‏زد جاى «برهان»




نه حق، بى‏یاور و مظلوم مى‏ماند

 

نه امّت از على محروم مى‏ماند




نه زهرا کشته مى‏شد در جوانى‏

 

نه مى‏شد خسته از این زندگانى‏




نه از دست ستم مى‏خورد سیلى‏

 

نه رویش مى‏شد از بیداد نیلى‏




نه بازویش کبود از تازیانه‏

 

نه دفن او شبانه مخفیانه‏




نه تیغ کینه در دست جنون بود

 

نه محراب على رنگین زخون بود




نه خون دل نصیب مجتبى بود

 

نه پرپر لاله‏ها در کربلا بود




نه زینب بذر غم مى‏کاشت در دل‏

 

نه مى‏زد سر زغم بر چوب محمل‏




بقیع ما نه غم افزاى جان بود

 

نه ویران و چنین بى‏سایبان بود




غدیر خم اگر سایه فکن بود

 

«ولایت»، اهرمى دشمن شکن بود




صفوف ما جدا از هم نمى‏شد

 

شکوه و عزّت ما کم نمى‏شد



 
 
 



 




نه بذر فتنه مى‏پاشید دشمن‏

 

نه «ما» تقسیم مى‏شد بر «تو» و «من»




نه صدها بار مى‏مُردیم هر روز

 

نه جام زهر مى‏خوردیم هر روز




کنون مائیم و درد داغدارى‏

 

کنون مائیم و اشک و سوگوارى‏




هنوز اشک عزا پیوسته جارى است‏

 

رواق چشممان آیینه کارى است‏




غدیر ما محّرم دارد امروز

 

محّرم، بذر غم مى‏کارد امروز




ولایت، گنج عشقى در دل ماست‏

 

محبّت هم سرشته با گِل ماست‏




شما آلِ رسولِ خاتم استید

 

که با جود و کرم میثاق بستید




دل و جان جهانى عاشق آباد

 

فداى نام شیرین شما باد




کریمان، با بَدان هم بد نکردند

 

کسى را از درِ خود ردّ نکردند




اگر ناقابلیم و شرمساریم‏

 

بجز عشق شما چیزى نداریم‏




شما در ظاهر و باطن امیرید

 

عنایت کرده، دست ما بگیرید



 
 
 



 
مدینه- غدیر 1411 تیر 1370

کربلا، آیینه عشق‏




کربلا، آیینه عشق خداست‏

 

در نمازِ مِهر، خاکش مُهر ماست‏




باغسار عشق یزدانى بوَد

 

هرچه مى‏گوییم و مى‏دانى بوَد




برکه خون است و اقیانوس عشق‏

 

چشمه سار جوشش ناموس عشق‏




خاک خون آلوده، امّا چون شفق‏

 

تابناک آیینه گلگون حق‏




خاک گفتن این مکان را نارواست‏

 

این شفق آیینه خون خداست‏




این چکار حشمت و آزادگى است‏

 

قلّه نستوه هر دلدادگى است‏




برج بیدارى است این، گودال نیست‏

 

جز به خون عشق، مالا مال نیست‏



 
 
 



 
(على موسوى گرمارودى)
 
هواى کربلا
نمى‏رود ز دل برون هواى تو
نهاده‏ام سرِ ادب به پاى تو
تو سرورى و سربلندیام ز توست‏
خوشم از این که گشته‏ام گداى تو
نوشته نام پاک تو به لوح دل‏
دلم پر از شمیم کربلاى تو
به جام جان نریخت مهرِ دیگرى‏
از آن دمى که دل شد آشناى تو
به زخم دل نهاده مرهم غمت‏
خریده‏ام به جان خود بلاى تو
تو آفتاب و جلوه جمال حق‏
من عاشقى که گشته مبتلاى تو
روا بود که در ره خدا و دین‏
تمام هستى‏ام شود فداى تو
(جواد محدثى)
قبله ما حرم توست حسین!




اى حسین، اى غم تو همدم ما

 

اى تو خود شاهد اشک غم ما




اى به هر رنج و غمى محرم ما

 

اى خجل از کَرَم تو کمِ ما




تو کریمى و تو مولا، تو ولى‏

 

اى جگر گوشه زهرا و على‏




دل ما غرق غم توست حسین‏

 

سرما و قدم توست حسین‏




کمِ ما و کرم توست حسین‏

 

قبله ما حرم توست حسین‏




به صفاى دل صحرا سوگند

 

به نماز شب زهرا سوگند




اى که ناز تو خریدن دارد

 

بار عشق تو کشیدن دارد



 
 
 



گل ز گلزار تو چیدن دارد

 

حرم پاک تو دیدن دارد




به غم گفته و ناگفته قسم به شهیدانِ به خون خفته قسم‏

 

اى حسین اى پسر خون خدا




اى تو روشنگر مصباح هدى‏

 

اى جمال تو بهشتِ شهدا




ما و دل از تو بریدن؟ ابدا

 

صف اصحاب محبت صف ماست‏




جان اگر مى‏طلبى در کف ماست‏

 

تو که خود مردِ ره توحیدى‏




تو که در ظلمت شب توحیدى‏

 

تو که از شاخه غم گل چیدى‏




تو که خود داغ برادر دیدى‏

 

سوخته حاصل ما را بنگر




داغ‏هاى دل ما را بنگر

 
 



 
(محمد جواد غفور زاده (شفق))

آبروى وفا
به یاد علمدار رشید کربلا، ابوالفضل العباس (ع)




اى آبروى عالم جان، خاک پاى تو

 

اى کرده جان به دوست فدا، جان فداى تو




بال فرشته، فرش رهِ زائران توست‏

 

اى آفتاب، سایه نشین لواى تو




اى یاور حسین و علمدار کربلا

 

دارد بهشت، رایحه کربلاى تو




بیند چو پایگاه تو در حشر هر شهید

 

حسرت برد زحشمت بى‏انتهاى تو




بوسیدن ضریح تو ما راست آرزو

 

دلهاى ما به سینه تپد از براى تو




هیچ آشنا ز نزد تو نومید برنگشت‏

 

خوش باد حال آنکه بود آشناى تو




هر مشکلى که ریخت به جانم شرار غم‏

 

حل شد به یک اشاره مشکل گشاى تو




قربان شور عشق تو اى میر کربلا

 

شد نینوا پر از عظمت از نواى تو




سقّاى کربلایى و لب تشنه جان دهى‏

 

در پیش آب، جان به فداى وفاى تو




دیگر ندید مثل وفاى تو روزگار

 

باشد خجل فرات هنوز از وفاى تو




دیگر ندید دیده گردون برادرى‏

 

هرگز به پاکبازى و صدق و صفاى تو




بعد از تو خاندان حسینى نیافتند

 

پشت و پناه و ملجأ دیگر به جاى تو



 
 
 



 
مرحوم حجت الاسلام بهجتى (شفق)
سفر به کربلا




خرّم دلى که منبع انهار کوثر است‏

 

کوثر کجا ز دیده پر اشک بهتر است‏




نام حسین و کربلا هر دو دلرباست‏

 

نام على اکبر از آن دلرباتر است‏




رفتم به کربلا به سرقبر هر شهید

 

دیدم که تربت شهدا مشک و عنبر است‏




هر یک مزار مرقد شان چهار گوشه داشت‏

 

شش گوشه یک ضریح در آن هفت کشور است‏




پرسیدم از کسى سببش را، به گریه گفت‏

 

پایین پاى قبر حسین، قبر اکبر است‏




نزدیک نهر علقمه دیدم یکى شهید

 

گفتم چرا جدا ز شهیدان دیگر است‏




گفتا خموش باش که عباس نوجوان‏

 

منظور او ادب به جناب برادر است‏




رفتم به خیمگاه، شنیدم به گوش دل‏

 

آنجا فغان زینب مظلوم اطهر است‏




رفتم به کربلا به سر تربت على‏

 

دیدم که بارگاه على عرش اکبر است‏




برگشتم از رواق و شدم وارد حرم‏

 

دیدم که چشم نوحِ نبى جاى حیدر است‏




«ناصر» چو برنجف برسید و به گریه گفت‏

 

هرصبح و شام، چشم امیدم به این در است‏



 
 
 



 
(ناصر قاجار)
 
کربلاى دل‏




بیا که خیمه در این کربلاى دل بزنیم‏

 

که نینواست، نوایى به ناى دل بزنیم‏




هوا هواى غم و فصل، فصل قربانى است‏

 

بیا سرى به سراى مناى دل بزنیم‏




ز دشت مروه خونین کربلاى حسین‏

 

پلى زعشق، به پاى صفاى دل بزنیم‏




دلم هواى خوش بال و پر زدن دارد

 

بیا که بال و پرى در هواى دل بزنیم‏




دل است و سوز غم و ناى نینواى عطش‏

 

به ناى آتش از این ره نواى دل بزنیم‏




براى سوز گریزى به ظهر عاشورا

 

بیا که خیمه در این کربلاى دل بزنیم‏



 
 
 



 
(حمدالله رجایى)

یاد حسین (ع)




اى یاد تو در عالم، آتش زده بر دل‏ها

 

هرجا ز فراق تو چاک است گریبان‏ها




اى گلشن دین سیراب، با اشک محبّانت‏

 

از خون تو شد رنگین، هر لاله به بستان‏ها




بسیار حکایت‏ها گردیده کهن، امّا

 

جانسوز حدیث تو، تازه است به دوران‏ها




یک جان به ره جانان دادى و خدا داند

 

کز یاد تو چون شورد تا روز جزا جان‏ها




در دفتر آزادى، نام تو به خون ثبت است‏

 

شد ثبت به هر دفتر، با خون تو عنوان‏ها




این سان که تو جان دادى، در راه رضاى حق‏

 

آدم به تو مى‏نازد، اى اشرف انسان‏ها




قربانى اسلامى، با همّت مردانه‏

 

اى مفتخر از عزمت، همواره مسلمان‏ها



 
 
 



 
(ناظر زاده کرمانى)
 
[1] . مضامین این مثنوى برگرفته از متن زیارت نامه ها و روایات مناقب اهل بیت  است.

دوره 1، شماره 1 - شماره پیاپی 2
فصلنامه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، تاریخی
زمستان 1388
صفحه 148-158