پیشگفتار
زیارت در فرهنگ اسلامى و معارف شیعى، از جایگاهى والا و بلند برخوردار است. گر چه پیشینه زیارت در آموزههاى دیگر ادیان، بلکه در جامعههاى غیر دینى و مذهبى به چشم مىخورد، اما بخش گستردهاى از میراث دینى و مذهبى ما، بر محور زیارت شکل گرفته است.
آرى، زیارت واقعیتى است دینى و اجتماعى در اندیشه اسلامى و سبب روابط اجتماعى، آرامش خاطر، تکامل معنوى و اخلاقى است و نقشهاى گوناگونى در زندگى انسان دارد.
روایات فراوانى درباره اهمیت، آداب، آثار و دستاوردهاى زیارت سخن گفتهاند.
عالمان بزرگ مسلمان نیز در این زمینه مطالب بسیار نوشته و بهرهمندى از این گنجینه پر بها را یاد آورى کردهاند.
اما برخى از کوته فکران، پیشینه زیارت، مستندات زیارت، آداب زیارت، صفاى زیارت، نقشهاى گوناگون زیارت و سیره اولیا و اصحاب در باره زیارت را نادیده گرفته و به شدّت با آن مخالفت کردهاند.
جاى بسى تأسف است که روزى شخصى به نام «ابن تیمیه» پرچم مبارزه با زیارت و برخى دیگر از موضوعات ارزشى اسلام را به دست مىگیرد و روزگارى دیگر «محمد بن عبدالوهاب» آن اندیشه نادرست را دنبال مىکند و اکنون وهابیان از او پیروى نموده، با زائران حرم نبوى و مشتاقان زیارت امامان بزرگوار بقیع و دیگر اماکن مقدس، بد رفتارى مىکنند.
از محورهاى قابل بحث که نظریه وهابیان را نادرست و باطل معرفى مىکند، موضوع «زیارت در سیره اصحاب پیامبر (ص)» است که این مقاله به بیان آن مىپردازد.
اکنون براى روشن شدن موضوع به نکاتى در این زمینه توجه مىکنیم:
انگیزه اصحاب براى زیارت پیامبر (ص)
آیهاى پر جاذبه در قرآن، مسلمانان را به زیارت مرقد نورانى پیامبر بزرگوار دعوت میکند:
وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً.[1]
«و اگر ایشان هنگامى که به خود ستم کردند، به نزد تو میآمدند و از خداوند آمرزش مىخواستند و پیامبر هم براى آنان مغفرت مىخواست، خدا را توبه پذیر و مهربان مىیافتند.»
وقتى ما پیامبر و ائمه (علیهم السلام) را زنده و ناظر بر اعمال خود مىدانیم، حتى زمانى که حیات ظاهرى نداشته باشند، بدیهى است رفتن به زیارت آن حضرات، نباید مخصوص زمان حیات آنان باشد بلکه پس از رحلتشان نیز زیارت ایشان امرى مستحب و پسندیده است. ناگفته نماند که برخى از بزرگان اهل سنت نیز به این نکته باور و عقیده دارند؛ مثلًا:
* نور الدین سمهودى از عبدالوهاب سُبکى نقل مىکند که آیه یاد شده، برآمدن به محضر پیامبر خدا (ص) و استغفار نزد آن حضرت سفارش کرده تا آن حضرت نیز براى ایشان استغفار کنند و این مرتبهاى است که با مرگ حضرتش قطع نمىشود؛ زیرا پس از مرگ نیز هنگامى که اعمال امت بر وى عرضه مىشود، براى آنان از خداوند مغفرت مىخواهد. وى مىنویسد:
«دانشمندان از این آیه چنین فهمیدهاند که شامل زمان حیات و ممات مىشود و مستحب دانستهاند که هرکس نزد قبر حضرتش آمد، آن را تلاوت کند و از خداى متعال طلب آمرزش نماید.»[2]
* ابن کثیر در تفسیر خود آورده است: «خداى متعال با این آیه، عصیانگران و گنهکاران را ارشاد مىکند که هرگاه از آنان نافرمانى و خطایى سر زد، نزد قبر رسولش آمده و در آن مکان از پیشگاه خداوند طلب آمرزش نمایند و از محضر آن بزرگوار بخواهند که برایشان استغفار کند، وقتى چنین کنند، خداوند توبه آنان را پذیرفته و مورد رحمت و آمرزش خویش قرار خواهد داد؛ بدین جهت در پایان آیه فرموده است: «خدا را توبه پذیر و مهربان خواهند یافت.»
آنگاه میگوید: حکایت مشهورى را گروهى از زبان شخصى به نام عتبى چنین آوردهاند: «روزى کنار قبر پیامبر (ص) نشسته بودم، عربى بادیهنشین آمد وگفت: سلام بر تو اى پیامبر خدا، شنیدهام که خداوند مىفرماید: «و اگر ایشان هنگامى که به خود ستم کردند، نزد تو مىآمدند و از خدا آمرزش مىخواستند و پیامبر هم براى آنان استغفار مىکرد، خدا را توبه پذیر و مهربان مىیافتند.» اکنون من نزد تو آمدهام، در حالى که از گناه خویش استغفار مىکنم و تو را شفیع در پیشگاه پروردگارم قرار مىدهم. آنگاه دو بیت شعر درباره عظمت حضرتش خواند.
عتبى گوید: همانجا خوابم برد و در خواب دیدم که پیامبر (ص) به من فرمود: اى عتبى، نزد آن اعربى رفته، بشارت ده که خداوند وى را آمرزید!»[3]
روایات گوناگونى درباره زیارت پیامبر خدا (ص) از زبان خودش رسیده است؛ از باب نمونه، در روایتى اینگونه آمده است:
«مَنْ زَارَنِی حَیّاً وَ مَیِّتاً کُنْتُ لَهُ شَفِیعاً یَوْمَ الْقِیَامَة».[4]
«هر کس مرا در زمان حیات و مماتم زیارت کند، در روز قیامت شفیع او خواهم شد.»
زیارت اصحاب همراه با پیامبر (ص)
باور و عقیده به معاد و روز رستاخیز از اصول مهم اعتقادى در اسلام است و به یاد معاد بودن، از نظر تربیتى اثر فراوان براى انسان دارد تا خویشتن را از هلاکت و افتادن در دام شیطان و گرایش به زینتها و چیزهاى پوچ و بىارزش دنیا نگه دارد.
بدین جهت پیامبر خدا (ص)، هم خود به زیارت قبور مىرفت و هم دیگران را تشویق مىکرد و گاهى اصحاب، همراه با حضرتش به زیارت قبور مىرفتندکه به نمونههایى از آن اشاره مىکنیم:
- اصحاب و زیارت قبر آمنه
در روایتى آمده است: «مَرَّ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فِی عُمْرَة الْحُدَیْبِیَة بِالأَبْوَاءِ، قَالَ: إِنَّ اللَّهَ قَدْ أَذِنَ لِمُحَمَّدٍ فِی زِیَارَة قَبْرِ أُمِّهِ، فَأَتَاهُ رَسُولُ اللَّهِ (ص) فَأَصْلَحَهُ وَ بَکَی عِنْدَهُ وَ بَکَی الْمُسْلِمُونَ لِبُکَاءِ رَسُولِ اللَّهِ (ص)، فَقِیلَ لَهُ، فَقَالَ: أَدْرَکَتْنِی رَحْمَتِهَا فَبَکَیْتُ».
«پیامبر خدا درجریان عمره حدیبیه، از «ابواء گذر کرد و فرمود: خداوند به محمد اجازه داد که قبر مادرش را زیارت کند. آنگاه (پیامبر) نزد قبر مادرش آمنه آمد و آن را مرمّت نمود و گریست، مسلمانان نیز به سبب گریه وى گریستند. وقتى از حضرتش پرسیدند: چرا گریستى؟ فرمود: به یاد مهربانىاش افتادم و اشکم جارى گشت.»[5]
ابو داود در سنن خود از طلحه بن عبیدالله چنین آورده است:
- اصحاب و زیارت شهداى احُد
«طَلْحَة بْنَ عُبَیْدِ اللَّهِ ... قَالَ: خَرَجْنَا مَعَ رَسُولِ اللَّهِ- صلی الله علیه [و آله] وسلم- یُرِیدُ قُبُورَ الشُّهَدَاءِ حَتَّی إِذَا أَشْرَفْنَا عَلَی حَرَّة وَاقِمٍ فَلَمَّا تَدَلَّیْنَا مِنْهَا، وَإِذَا قُبُورٌ بِمَحْنِیَّة، قَالَ: قُلْنَا یَا رَسُولَ اللَّهِ أَ قُبُورُ إِخْوَانِنَا هَذِهِ؟ قَالَ: «قُبُورُ أَصْحَابِنَا». فَلَمَّا جِئْنَا قُبُورَ الشُّهَدَاءِ، قَالَ: «هَذِهِ قُبُورُ إِخْوَانِنَا».
«ما با پیامبرخدا (ص) (از مدینه) بیرون رفتیم. آن حضرت عازم زیارت قبور شهداى احد بود؛ هنگامى که به منطقه حرّه واقم رسیدیم و در آنجا فرود آمدیم، ناگهان چند قبر دیدیم. پرسیدیم اى پیامبر خدا، آیا اینها قبرهاى برادران ما است؟ فرمود: اینها قبرهاى اصحاب ما است. اما آنگاه که به قبور شهداى احد رسیدیم، فرمود: اینها قبرهاى برادران ما است.»[6]
سیره اصحاب در زیارت پس از رحلت پیامبر (ص)
زیارت که خود نوعى تکریم نسبت به ارزشها و ارج نهادن به اولیاى الهى و پیوند با آرمانهاى آنان است، در زندگى اصحاب و دیگران، پس از رحلت پیامبر (ص) و ائمه اطهار (علیهم السلام) بهخوبى نمایان بوده و سیره ایشان را نشان مىدهد:
- على (ع) و ابوبکر و زیارت قبر پیامبر (ص):
محبّ طبرى در روایتى کوتاه چنین نقل کرده است:
«جَاءَ أَبُو بَکر وَعَلِیّ یَزُورَانِ قَبرَ النَّبِیّ صَلَّی اللهُ عَلَیهِ [و آله] وسلم بعد وفاته بستة أیام ...»
«ابوبکر و على (ع) شش روز پس از رحلت پیامبر (ص) به زیارت قبر آن حضرت آمدند ...»[7]
- عمر و زیارت قبر پیامبر (ص)
سُبکى نقل کرده است:
«أَنّ عُمَر لمّا صالح أهل بیت المقدس، وقدم علیه کعب الأحبار وأسلم وفرح عمر بإسلامه، قال عمر [له] هل لک أن تسیر معی إلی المدینة، وتزور قبر النبی- صلّی الله علیه [و آله] وسلّم- وتتمتّع بزیارته؟ فقال: لعمر یا أمیر المؤمنین، أنا أفعل ذلک، ولمّا قدم عمر المدینة أوّل ما بدأ بالمسجد وسلّم علی رسول الله- صلّی الله علیه [و آله] وسلّم-»
«هنگامى که عمر با مردم سر زمین بیت المقدس سازش کرد، کعب الأحبار بر او وارد شد و به اسلام گروید. عمر از مسلمان شدن وى شادمان گشت و به او گفت: آیا میل دارى با من به مدینه بیایى و قبر پیامبر (ص) را زیارت کنى و از آن زیارت بهرهمند شوى؟ وى پاسخ داد: اى امیر مؤمنان! من این کار را خواهم کرد و عمر آنگاه که وارد مدینه شد، نخستین اقدامش این بود که به مسجد آمد و بر پیامبرخدا (ص) سلام و درود فرستاد.»[8]
- انس بن مالک
بیهقى آورده است:
«منیب بن عبد الله بن أبی أمامة، عن أبیه قال: رأیت أنس بن مالک أتی قبر النّبی- صلی الله علیه [و آله] و سلّم- فوقف فرفع یدیه حتّی ظننتُ أنّه افتتح الصلاة، فسلّم علی النبی- صلّی الله علیه [و آله] و سلّم- ثمّ انصرف».
«منیب بن عبدالله بن ابو امامه گوید که پدرم گفت: انس بن مالک را دیدم که نزد قبر پیامبر (ص) آمد و ایستاد، آنگاه دستهایش را بالا برد، به طورى که من گمان کردم نماز شروع کرد، سپس مشاهده کردم که بر پیامبر (ص) درود فرستاد و از آنجا رفت.»[9]
- عبدالله بن عمر
بیهقى از نافع چنین نقل مىکند:
«عن نافع ان ابن عمر کان إذا قدم من سفرٍ دخل المسجد ثمّ اتی القبر فقال: السلام علیک یا رسول الله ...».
«هرگاه عبدالله بن عمر ازسفرى باز مىگشت، داخل مسجد مىشد، سپس نزد قبر پیامبر (ص) مىآمد و مىگفت: سلام بر تو اى فرستاده خدا.»[10]
همو از عبدالله بن دینار چنین نقل مىکند:
«عن عبد الله بن دینار أنّه قال رأیت عبد الله بن عمر یقف علی قبر النبی- صلی الله علیه [وآله] و سلّم- ثمّ یسلّم علی النبی- صلّیالله علیه [وآله] وسلم- و یدعو ...»
«عبدالله بن دینار گوید: عبدالله بن عمر را دیدم که نزد قبر پیامبر (ص) مىایستاد، آنگاه بر حضرتش درود مىفرستاد و دعا مىکرد.»[11]
- میسره بن مسروق
سُبکى از فتوح الشام (ج 1، ص 148) چنین نقل کرده است:
«لمّا کان أبو عبیدة منازلًا بیت المقدس، أرسل کتاباً إلی عمر مع میسرة بن مسروق یستدعیه الحضور، فلمّا قدم میسرة مدینة رسول الله- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- دخلها لیلًا، و دخل المسجد وسلّم علی رسول الله- صلّی الله علیه [وآله] و سلّم- و علی قبر أبی بکر ...»
«هنگامى که ابوعبیده با مردم سرزمین بیت المقدس به نبرد پرداخت، نامهاى را همراه با میسره بن مسروق براى عمر فرستاد و از او در خواست کرد که در این سرزمین حضور داشته باشد، وقتى که میسره وارد شهر پیامبر (ص) شد، شب هنگام بود، در همان وقت به مسجد رفت و بر قبر پیامبرخدا (ص) و قبر ابوبکر سلام و درود فرستاد.»[12]
- مرد صحابى و زیارت قبر پیامبر (ص)
ثعلبى در تفسیر خود آورده است:
«عن علیّ بن أبی طالب قال: قدم علینا أعرابی بعدما دفنّا رسول الله- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- بثلاثة أیّام، فرمی بنفسه علی قبر النّبی- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- وحثا من ترابه علی رأسه، و قال: یا رسول الله، قلت فسمعنا قولک و وعیت عن الله، فوعینا عنک، وکان فیما أنزل الله علیک: وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُکَ فَاسْتَغْفَرُوا اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحِیماً، وقد ظلمت نفسی وجئتک تستغفر لی فنودی من القبر: أنه قد غفر لک».
«حضرت على (ع) گوید: سه روز پس از به خاک سپارى پیامبر خدا (ص) مردى بر ما وارد شد، آنگاه خودش را روى قبر آن حضرت انداخت و مقدارى از خاک آنجا را بر سرش ریخت و گفت: اى فرستاده خدا، مطالبى را به ما فرمودى و ما سخنانت را شنیدیم. تو از خداوند دریافت کردى و پذیرفتى ما هم از تو دریافت کردیم و پذیرفتیم و در میان آیاتى که خداوند بر تو فرو فرستاد، این کلام است: «اگر آنان پس از آن که به خود ستم کردند، نزد تو میآمدند و از خدا آمرزش میخواستند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش مىکرد، قطعاً خدا را توبه پذیر و مهربان مىیافتند!»
اکنون بر خود ستم کرده و نزد تو آمدهام، تا برایم استغفار کنى: ناگهان از قبر بانگى برآمد که آمرزیده شدى!»[13]
- ابو ایوّب انصارى
ابن عساکر نقل کرده است:
«عَنْ دَاوُدَ بْنِ أَبِی صَالِحٍ، قَالَ: أَقْبَلَ مَرْوَانُ یَوْمًا، فَوَجَدَ رَجُلًا وَاضِعًا وَجْهَهُ عَلَی الْقَبْرِ، [فأخذ برقبته] فَقَالَ: أَتَدْرِی مَا تَصْنَعُ؟ فَأَقْبَلَ عَلَیْهِ، فَإِذَا هُوَ أَبُو أَیُّوبَ، فَقَالَ: نَعَمْ، جِئْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- وَلَمْ آتِ الْحَجَرَ، سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- یَقُولُ: لَا تَبْکُوا عَلَی الدِّینِ إِذَا وَلِیَهُ أَهْلُهُ، وَلَکِنِ ابْکُوا عَلَیْهِ إِذَا وَلِیَهُ غَیْرُ أَهْلِهِ».
«داود بن ابو صالح گوید: روزى مروان بر سر مرقد نورانى پیامبر (ص) رفت، آنگاه دید که مردى صورت خود را بر قبر آن حضرت نهاده است. مروان گردن او را گرفت و گفت: آیا مىدانى چه مىکنى؟ ناگهان دید که او ابو ایوب انصارى، از صحابه گرانقدر پیامبر (ص) است. وى در پاسخ گفت: آرى، من براى پیامبر خدا (ص) آمدهام و براى این سنگ نیامدهام. از پیامبرخدا (ص) شنیدم که فرمود: هرگاه دین به دست اهلش افتاد، برآن نگریید، امّا هنگامى که دین به دست نا اهل افتاد بر آن بگریید!»[14]
- بلال حبشى و زیارت قبر پیامبر (ص)
تقى الدین سُبکى از ابن عساکر چنین نقل کرده است:
«عن أبی الدرداء قال: لمّا دخل عمر بن الخطاب من فتح بیت المقدس فصار إلی الجابیة، سأله بلال أن یقرّه بالشام ففعل ذلک، قال: ... ثمّ أن بلالًا رأی فی منامه النّبی- صلّی الله علیه [وآله] وسلم- وهو یقول له: ما هذه الجفوة یا بلال؟! أما آن لک أن تزورنی یا بلال!
فانتبه حزیناً وجلًا خائفاً، فرکب راحلته وقصد المدینة، فأتی قبر النبی- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- فجعل یبکی عنده ویمرّغ وجهه علیه، فأقبل الحسن والحسین [ (علیهما السلام)] فجعل یضمّهما ویقبّلهما. فقالا له: یا بلال، نشتهی نسمع أذانک الذی کنت تؤذن به لرسول الله- صلی الله علیه [وآله] وسلّم- فی المسجد ففعل، فَعَلا سطح المسجد فوقف موقفه الذی کان یقف فیه.
فلمّا أن قال: الله أکبر، الله أکبر، ارتجّت المدینة. فلمّا أن قال: أشهد أن لا إله إلّا الله ازدادت رجّتها. فلمّا أن قال: أشهد أن محمّداً رسول الله، خرجت العواتق من خدورهن؛ وقالوا: أَ بعث رسول الله- صلّی الله علیه [وآله] وسلم-؟ فما رؤی یومٌ أکثر باکیاً ولا باکیة بالمدینة بعد رسول الله- صلّی الله علیه [وآله] وسلّم- من ذلک الیوم ...»
«ابو دردا گوید: هنگامى که عمر براى فتح بیت المقدس وارد شد، به منطقهاى در اطراف دمشق به نام «جابیه» رفت و بلال از او در خواست نمود که با سکونت وى در شام موافقت کند، عمر نیز موافقت کرد، آنگاه گفت: ... بلال شبى از شبها پیامبرخدا (ص) را در خواب دید که حضرت به او فرمود: اى بلال این چه جفایى است که در حق ما نمودى؟ آیا وقت آن نرسیده است که به زیارت ما بیایى؟ بلال سراسیمه از خواب برخاست و با اندوه و ترس سوار مرکب شده، به قصد زیارت آن حضرت، وارد مدینه شد. یکسره نزد قبر پیامبر (ص) رفت، شروع به گریه نمود و صورت خود را بر قبر مبارک مالید. هنگامى که امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) به سویش آمدند، وى آن دو را در آغوش گرفت و مىبوسید. آنها گفتند: اى بلال، دوست داریم یک بار دیگر آن اذانى را که [هنگام سحر] براى پیامبرخدا (ص) مىگفتى، بشنویم! بلال پذیرفته، بر بام مسجد رفت و همان جایى که در زمان پیامبر (ص) مىایستاد، ایستاد.»
وقتیکه گفت: «الله اکبر»، «الله اکبر» مدینه به خود لرزید و تکان خورد و هنگامى که گفت: «أشهد أن لا إله إلّا الله» این لرزش افزایش یافت و سر و صداها درهم پیچید، اما وقتى که گفت: «أشهد أنّ محمداً رسول الله» بانوان از خانهها بیرون آمدند و مردم گفتند: آیا بار دیگر پیامبرخدا (ص) برانگیخته شده است؟ در مدینه پس از پیامبر (ص) هیچ روزى به اندازه آن روز، مرد و زنِ گریه کننده دیده نشده بود!»[15]
- جابر و زیارت امام حسین (ع)
جابر بن عبدالله انصارى، از اصحاب معروف پیامبر (ص) است. او در جنگ بدر و هیجده غزوه دیگر با آن حضرت شرکت داشت و از برگزیدگان اصحاب امیر مؤمنان و از اصحاب امام حسن و امام حسین و امام سجاد و امام باقر (علیهم السلام) بود.
وى آخرین صحابى، از اصحاب پیامبر (ص) بود که ارتباط خود با اهل بیت (علیهم السلام) را حفظ کرد.
یکى از کسانى که در نخستین فرصت پس از واقعه جانسوز کربلا به زیارت امام حسین (ع) آمد، همین جابر بود. علامه مجلسى با سند خویش از عطیه عوفى نقل مىکند:
«عَنْ عَطِیَّة الْعَوْفِیِّ، قَالَ: خَرَجْتُ مَعَ جَابِرِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ الأَنْصَارِیِّ (رحمة الله) زَائِرَیْنِ قَبْرَ الْحُسَیْنِ بْنِ عَلِیِّ بْنِ أَبِی طَالِبٍ (ع) فَلَمَّا وَرَدْنَا کَرْبَلاءَ، دَنَا جَابِرٌ مِنْ شَاطِئِ الْفُرَاتِ فَاغْتَسَلَ ثُمَّ ائْتَزَرَ بِإِزَارٍ وَ ارْتَدَی بِآخَرَ، ثُمَّ فَتَحَ صُرَّة فِیهَا سُعْدٌ فَنَثَرَهَا عَلَی بَدَنِهِ، ثُمَّ لَمْ یَخْطُ خُطْوَة إِلَّا ذَکَرَ اللَّهَ حَتَّی إِذَا دَنَا مِنَ الْقَبْرِ، قَالَ: أَلْمِسْنِیهِ فَأَلْمَسْتُهُ فَخَرَّ عَلَی الْقَبْرِ مَغْشِیّاً عَلَیْهِ فَرَشَشْتُ عَلَیْهِ شَیْئاً مِنَ الْمَاءِ فَأَفَاقَ، ثُمَّ قَالَ: یَا حُسَیْنُ ثَلاثاً، ثُمَّ قَالَ: حَبِیبٌ لَا یُجِیبُ حَبِیبَهُ؟ ثُمَّ قَالَ: وَ أَنَّی لَکَ بِالْجَوَابِ وَ قَدْ شُحِطَتْ أَوْدَاجُکَ عَلَی أَثْبَاجِکَ وَ فُرِّقَ بَیْنَ بَدَنِکَ وَ رَأْسِکَ فَأَشْهَدُ أَنَّکَ ابْنُ النَّبِیِّینَ وَ ابْنُ سَیِّدِ الْمُؤْمِنِینَ وَ ابْنُ حَلِیفِ التَّقْوَی وَ سَلِیلِ الْهُدَی وَ خَامِسُ أَصْحَابِ الْکِسَاءِ وَ ابْنُ سَیِّدِ النُّقَبَاءِ وَ ابْنُ فَاطِمَة سَیِّدَة النِّسَاءِ وَ مَا لَکَ لَا تَکُونُ هَکَذَا وَ قَدْ غَذَّتْکَ کَفُّ سَیِّدِ الْمُرْسَلِینَ وَ رُبِّیتَ فِی حَجْرِ الْمُتَّقِینَ وَ رَضَعْتَ مِنْ ثَدْیِ الإِیمَانِ وَ فُطِمْتَ بِالإِسْلَامِ فَطِبْتَ حَیّاً وَ طِبْتَ مَیِّتاً غَیْرَ أَنَّ قُلُوبَ الْمُؤْمِنِینَ غَیْرُ طَیِّبَة لِفِرَاقِکَ وَ لَا شَاکَّة فِی الْخِیَرَة لَکَ فَعَلَیْکَ سَلامُ اللَّهِ وَ رِضْوَانُهُ وَ أَشْهَدُ أَنَّکَ مَضَیْتَ عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ أَخُوکَ یَحْیَی بْنُ زَکَرِیَّا، ثُمَّ جَالَ بِبَصَرِهِ حَوْلَ الْقَبْرِ وَ قَالَ السَّلامُ عَلَیْکُمْ أَیُّهَا الأَرْوَاحُ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَاءِ الْحُسَیْنِ وَ أَنَاخَتْ بِرَحْلِهِ أَشْهَدُ أَنَّکُمْ أَقَمْتُمُ الصَّلاة وَ آتَیْتُمُ الزَّکَاة وَ أَمَرْتُمْ بِالْمَعْرُوفِ وَ نَهَیْتُمْ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ جَاهَدْتُمُ الْمُلْحِدِینَ وَ عَبَدْتُمُ اللَّهَ حَتَّی أَتَاکُمُ الْیَقِینُ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ لَقَدْ شَارَکْنَاکُمْ فِیمَا دَخَلْتُمْ فِیهِ، قَالَ: عَطِیَّة فَقُلْتُ: لِجَابِرٍ وَ کَیْفَ وَ لَمْ نَهْبِطْ وَادِیاً وَ لَمْ نَعْلُ جَبَلّا وَ لَمْ نَضْرِبْ بِسَیْفٍ وَ الْقَوْمُ قَدْ فُرِّقَ بَیْنَ رُءُوسِهِمْ وَ أَبْدَانِهِمْ وَ أُوتِمَتْ أَوْلادُهُمْ وَ أَرْمَلَتِ الأَزْوَاجُ، فَقَالَ لِی: یَا عَطِیَّة سَمِعْتُ حَبِیبِی رَسُولَ اللَّهِ (ص) یَقُولُ: مَنْ أَحَبَّ قَوْماً حُشِرَ مَعَهُمْ وَ مَنْ أَحَبَّ عَمَلَ قَوْمٍ أُشْرِکَ فِی عَمَلِهِمْ وَ الَّذِی بَعَثَ مُحَمَّداً بِالْحَقِّ نَبِیّاً إِنَّ نِیَّتِی وَ نِیَّة أَصْحَابِی عَلَی مَا مَضَی عَلَیْهِ الْحُسَیْنُ وَ أَصْحَابُهُ خُذُوا بِی نَحْوَ أَبْیَاتِ کُوفَانَ فَلَمَّا صِرْنَا فِی بَعْضِ الطَّرِیقِ، فَقَالَ لِی: یَا عَطِیَّة هَلْ أُوصِیکَ وَ مَا أَظُنُّ أَنَّنِی بَعْدَ هَذِهِ السَّفَرَة مُلاقِیکَ أَحِبَّ مُحِبَّ آلِ مُحَمَّدٍ مَا أَحَبَّهُمْ وَ أَبْغِضْ مُبْغِضَ آلِ مُحَمَّدٍ مَا أَبْغَضَهُمْ وَ إِنْ کَانَ صَوَّاماً قَوَّاماً وَ ارْفُقْ بِمُحِبِّ آلِ مُحَمَّدٍ، فَإِنَّهُ إِنْ تَزِلَّ لَهُمْ قَدَمٌ بِکَثْرَة ذُنُوبِهِمْ ثَبَتَتْ لَهُمْ أُخْرَی بِمَحَبَّتِهِمْ، فَإِنَّ مُحِبَّهُمْ یَعُودُ إِلَی الْجَنَّة وَ مُبْغِضَهُمْ یَعُودُ إِلَی النَّارِ».
«همراه جابر بن عبدالله انصارى به قصد زیارت قبر حسین بن على (علیهما السلام) بیرون شدیم. چون به کربلا وارد شدیم، جابر نزدیک فرات رفت و غسل کرد و دو جامه بر تن کرد. کیسهاى را گشود که در آن سُعد (عطرى معروف) بود. آن را به خود پاشید، با هر گام یاد خدا مىکرد. نزدیک قبر که رسید گفت: دست مرا بر قبر بگذار! دستش را بر قبر گذاشتم، روى قبر افتاد و از هوش رفت. آب بر او پاشیدم تا به هوش آمد.
آنگاه سه بارگفت: یا حسین! سپس گفت: دوست، پاسخ دوستش را نمىدهد؟! بعد گفت: چگونه جواب دهى که رگهایت بریده و میان سر و پیکرت جدایى افتاده است! شهادت مىدهم که تو زاده پیامبران و پسر سرور مؤمنان و همپیمان تقوا و از نسل هدایت و پنجمین نفر از اصحاب کسایى؛ فرزند سرور نقیبان و پسر فاطمه، سرور زنانى و چرا چنین نباشى که سالار پیامبران با دست خود غذایت داده و در دامان با تقوایان تربیت شدهاى و از سینه ایمان شیر خوردهاى و از دامان اسلام بر آمدهاى. خوشا به حالت در حیات و ممات! اما دل مؤمنان در فراق تو ناخرسند است و شک ندارد که آنچه بر تو گذشت خیر بوده است. سلام و رضوان خدا بر تو باد! گواهى مىدهم تو همان راه را رفتى که برادرت یحیى بن زکریا پیمود.
آنگاه نگاهى به اطراف قبر افکند و گفت: سلام بر شما اى جانهاى پاک که در آستان حسین فرود آمدید! گواهى مىدهم که شما نماز را بر پا داشته، زکات را پرداخته، امر به معروف و نهى از منکر کردید و با ملحدان جهاد نمودید و خدا را پرستیدید تا آنکه یقین شما را فرا گرفت.
سوگند به خدایى که محمد را به حق فرستاد! ما در راهى که شما رفتید شریک شماییم.
عطیه گوید: به جابر گفتم: چگونه با آنان شریکیم که نه دشتى پیمودیم و نه از بلندى و کوه فرا رفتیم و نه شمشیر زدیم. در حالى که اینان سر از پیکرشان جدا شد، فرزندانشان یتیم گشتند. همسرانشان بیوه شدند؟!
گفت: اى عطیه! از حبیبم پیامبرخدا (ص) شنیدم که مىفرمود: هرکس گروهى را دوست بدارد با آنان محشور مىشود و هر کس کار عدهاى را دوست بدارد در عمل آنان شریک است. سوگند به آنکه محمد را به حق به پیامبرى فرستاد، نیت من و نیت یارانم همان است که حسین (ع) و اصحابش داشتند. مرا به طرف خانههاى کوفیان ببرید. چون مقدارى راه رفتیم، به من گفت: عطیه! آیا به تو وصیتى بکنم؟ فکر نمىکنم پس از این سفر دیگر تو را ببینم. دوستدار آل محمد (علیهم السلام) را دوست بدار، تا وقتى که در دوستى باقیاند. دشمن آل محمد را نیز تا وقتى دشمناند دشمن بدار، هرچند اهل نماز و روزه بسیار باشند! با دوستدار آل محمد (علیهم السلام) مدارا پیشه کن؛ آنان هر چند به خاطر گناهان بسیار بلغزند، گام دیگرشان با محبت این خاندان ثابت مىماند. دوستدار آل محمد (علیهم السلام) به بهشت بر مىگردند و دشمنانشان به دوزخ!»[16]
رفتار جابر و شیوه و معرفت او در زیارت و اهتمامش به اهل بیت پاک پیامبر، که در روایت بالاآمد، براى ما الگو و آموزنده است. پس لازم است آن را در زندگى خود سرمشق قرار دهیم و پیروى کنیم.
در کوتاه کلام باید گفت: زیارت در آموزههاى اسلامى و فرهنگ شیعى، از جایگاه ارجمندى برخوردار است. از زیارت خانه خدا گرفته تا زیارت مرقد نورانى پیامبر اعظم (ص) و امامان معصوم (علیهم السلام) تا امامزادگان و صالحان و در نهایت زیارت عموم به خاک سپردگان از مسلمانان.
بخش گستردهاى از میراث دینى و اسلامى ما برخاسته از محور زیارت است. روایتهاى فراوانیکه از اهمیت، آداب، پاداش و دستاوردهاى زیارت سخن گفتهاند تا زیارت نامههاى بسیار برجاى مانده و نوشتههاى عالمان بزرگ اسلامى و شیعى، همه حکایت از این موضوع دارند. ناگفته نماند که زیارت کرانههاى بسیار دارد که باید شناخته شود و در مقالههاى گوناگون مورد بحث قرار گیرد.
امیدواریم که همگان ازاین بستر مناسب و کارساز، افزون بر پاداش عظیم سراى دیگر، از آثار دنیایى آن نیز بهرهمند گردند.
[1] . نساء: 64
[2] . وفاء الوفا، ج 4، ص 1360
[3] . تفسیر ابن کثیر، ج 1، ص 773
[4] . بحار الانوار، ج 100، ص 139، ح 2
[5] . الطبقات الکبرى، ج 1، ص 78 در این کتاب چنین روایتى نیست؟؟؟
[6] . سنن ابى داود، ج 2، ص 218، رقم 23043
[7] . الریاض النضرة فى مناقب العشرة، ج 3، ص 118
[8] . شفاء السقام، ص 144، باب سوم، چاپ چهارم.
[9] . شعب الایمان، ج 3، ص 491، ح 4164
[10] . السنن الکبرى، ج 8، ص 44، ح 10406
[11] . همان، ح 10407
[12] . شفاء السقام، ص 144
[13] . تفسیر ثعلبى، ج 3، ص 339؛ کنزالعمال، ج 2، ص 285، حدیث 4322
[14] . تاریخ مدینه دمشق، ج 57، ص 249؛ وفاءالوفا بأخبار المصطفى، ج 4، ص 184
[15] . شفاء السقام، ص 140، الباب الثالث، به نقل از تاریخ دمشق ترجمه بلال
[16] . مقتل معصومین:، ج 2، ص؛ بحارالأنوار 130587 65