فصلنامه فرهنگ زیارت

فصلنامه فرهنگ زیارت

رتبت تربت

نوع مقاله : مقاله پژوهشی

نویسنده
چکیده
 
«آب زمزم» و «تربت کربلا» با هم مناظره مى‏کردند.
خاک کربلا گفت:
- اى آب زمزم، تو شریف‏تر از آب فراتى، چون حسین و یارانش از تو نوشیدند و سیراب شدند، آنگاه، راه کربلا و آن سفر سرخ را پیش گرفتند، اما فرات، در عطش نوشیدن از لب‏هاى حسین ماند و ... حسین را در کنار فرات تشنه شهید کردند. این شطَ فرات بود که تشنه لب‏هاى سید الشّهدا (ع) بود.
آب زمزم گفت:
- اى خاک کربلا، تو در آن صحراى عطش و قحطى آب، خون‏هاى پاک و جوشان آن خدایى مردان را، گرم‏گرم، احساس کردى و بستر آن پیکرهاى مجروح گشتى. آن خون‏ها بردامن تو جارى گشت وآن لاله‏هاى سرخ، در خاک تو روییدند.
من از تو، بوى آن عزیزان را استشمام مى‏کنم.
تو بوى شهادت مى‏دهى.
تو، بوى حسین و عباس و اکبر مى‏دهى.
تو اى خاک، بوى خون مى‏دهى! بوى خون خدا، ثارالله.
*** چگونه مى‏توان از خاک، «لؤلؤ» ساخت و مروارید آفرید؟
هنرى مى‏خواهد به عمق عشق و ژرفاى شوق.
این گوهر سازى و مروارید آفرینى، از تلاقى «آب» و «خاک»، پدید مى‏آید.
خاک کربلا، آب زمزم؛ چه معجون عشق آفرینى، چه داروى شفا بخشى، چه اکسیر دگرگون سازى!
آنانکه به زیارت مناى عشق رفتند و از خاک مزار حسین (ع) هدیه‏اى گرانبها آوردند و آنان که به زیارت کوى عرفان رفتند و از زمزم اسماعیل تحفه‏اى جانبخش آوردند و این دو را در هم آمیختند، گِلى پدید آمد که صفاى اسماعیل ذبیح و عطر حسین شهید را همراه داشت.
دانه‏هاى گِلى، به صورت «تسبیح» درآمد،
منظومه‏اى بلند از فداکارى، رشته‏اى پیوسته به ایثار،
و کهکشانى بى‏انتها از خداگونگى و خلوص.
کدام گِل بود که به اندازه این «تربت آمیخته به زمزم» مى‏ارزید؟
وکدام گُل بود که به خوشبویى «تسبیح تربت» بود؟! این همان گِلى بود که همنشین گُل شد و چون گل معطر گشت.
وقتى آب زمزم به تربت کربلا نوشانده شود،
وقتى عطر خون «ثارالله» با خاک نینوا عجین گردد،
«تربت سیدالشهدا» پدید مى‏آید، که در دست ذاکران، «ذکر» مى‏گوید،
و از سجدگاه ساجدان، نور ابدیت تا عرش، تنوره مى‏کشد.
آرى ... تسبیح تربت، قصیده‏اى صد بیتى است!
واژه‏هایش، همه عاشورایى،
و ... ترکیبش، کربلایى! و وزن و آهنگش، «زهرایى» ...
*** قصیده صد بیتى «تربت»،
گویاتر از معلّقات سبع است و شیواتر از «شاهکارهاى ادبى»!
واژه‏هایش همه عاشورایى است و ... آشنا و مأنوس.
مضمون این قصیده، هدیه خداوند به «فاطمه» است،
الله اکبر،
الحمد لله،
سبحان الله،
این سرود مقدس، سروش غیبى است که جبرئیل، از عرش خدا سوغات آورد، سرودى عرشى است که آهنگ ملکوت دارد و زیر و بم آن یاد خدا و ثناى اوست.
زهراى اطهر، تسبیحى از تربت حمزه سیدالشهدا ساخت و این منظومه بلند را به رشته کشید و جاودانه ساخت.
بعدها وقتى «منا» ى حسین پیش آمد،
خاک کربلا، جایگزین خاک «میدان احد» و قبر حمزه شد.
این است که قصیده صد بیتى «تسبیح تربت»، ماندگار شد و «مفهوم» براى همگان گشت و میان توده‏ها جا باز کرد و فراگیر شد و بر سر زبان‏ها افتاد.
حتى زنان ساده‏دل روستایى ما نیز، این قصیده را مى‏دانند و با تعابیر و ترکیبهایش آشنایند و هر روز، آن را در سرودى آهنگین، با همه کربلاییان، «همنوایى» مى‏کنند.
گوهرها را یا از ژرفاى دریاها و دل‏صدف‏ها بر مى‏آورند یا از سنگ کوه‏ها و معدن‏ها مى‏تراشند ... یا به صورت مصنوعى و بدلى مى‏سازند.
«یاقوت سرخ» و «الماس چشم نواز» را بر انگشترها و زیورها مى‏نشانند،
از «دُرّ» و «لؤلؤ» و «مرجان»، گرانبهاترین وسایل زینتى مى‏سازند و از عقیق، فیروزه، لعل، زبرجد، یسر و سنگ‏هاى قیمتى دیگر گردن‏بند و انگشتر.
اما ... همه این‏ها یک سو، یک دانه «تسبیح تربت» هم سوى دیگر. کدام قیمتى‏تر است و عیارش بالاست؟
باز، «خاک کوى عشق» است که در این موازنه برنده است،
وجلوه «تربت»، در دیده دل، افزون‏تر و مغناطیس آن، جان‏ها را جذّاب‏تر.
دانش بشرى، چگونه «اشعه لیزر» را زاده یاقوت مى‏شناسد، ولى نور متصاعد از «مهر و تسبیح تربت» را هنگام سجود، در نمى‏یابد، که هم دل ساجد را روشن مى‏سازد و هم فراتر از کهکشانها مى‏رود؟
چرا پنجره‏هاى گشوده به غیب را مى‏بندیم؟!
چرا به شبکورى خفاش گونه عادت مى‏کنیم؟ ...
چه کسى گفته است که «جماد» حرف نمى‏زند و سنگ و خاک «نطق» ندارد؟
«کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‏اند»؛ (وَ لکِنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ).[1]
*** «منا» یک قربانگاه بود، شاهد اخلاص و تسلیم ذبیح،
و ... «کربلا»، قربانگاهى دیگر که هفتاد و دو قربانى در آن منا جان باختند.
تنها هاجر و ابراهیم نبودند که «اسماعیل» را به «مذبح» آورند،
محمد و على و فاطمه (علیهم السلام) نیز «حسین» را به قربانگاه عشق فرستادند و به این «فدا» در راه «رضاى خدا» تن دادند.
اگر ابراهیم و اسماعیل را مى‏بایست آزمود،
محمد و حسین (علیهما السلام) را نیازى به آزمون نبود.
آن روز که مشتى از خاک کربلا را، جبرئیل براى رسول الله آورد، همه قضایا روشن بود و همه تسلیم محض بودند و اطاعتِ مطلق و راضى به رضاى دوست.
مگر خود حسین (ع) نفرمود:
«رِضَی اللَّهِ رِضَانَا أَهْلَ الْبَیْتِ، نَصْبِرُ عَلَی بَلَائِهِ وَ یُوَفِّینَا أُجُورَ الصَّابِرِینَ»[2]
این، خط کربلایى حسین است،
و سرمشق «سلوک» در وادى «جهاد عاشورایى» و «ذکر اربعینى».
کجاست آن دل و دیده، که برگوهر آن تربت خونین، اشک خون بارد؟
دل‏هاى دریایى و جان‏هاى کربلایى، گوهر «تربت» را در ساحل عشق، با «اشک» شست وشو مى‏دهند.
این است رمز جلوه و جلاى همیشگى «تربت حسین».
«اربعین»، نگاهى مجدد به «عاشورا» ست.
وهمه ... جا نیز «کربلا» ست!
قصیده صد بیتى تربت، رتبت بالا دارد.
هرکس «رتبت تربت» را شناخت، از شمیم آن سرمست شد و چهره و پیشانى برآن سود و بوى کربلا از آن استشمام کرد.
همنوایى با این شعر موزون عاشورایى را از یاد نبریم و از رتبت تربت، غافل نشویم.
 
[1] . اسراء: 44
[2] . بحارالأنوار، ج 44، ص 366

دوره 1، شماره 1 - شماره پیاپی 2
فصلنامه فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، تاریخی
زمستان 1388
صفحه 6-13